تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 939

مساهمون:

ص٩٣٩
مطلبى را كه تو فهميدى به من بگويد تا من بر آتش جهنم نسوزم مضايقه كرد ؟ [ ابو جعفر احول ] جواب داد به خاطر همين كه تو در آتش جهنم نسوزى به تو نگفت ، چون تو را خيلى دوست داشت به تو نگفت زيرا مىدانست اگر بگويد تو امتناع مىكنى و آن وقت جهنمى مىشوى . نخواست به تو بگويد براى اينكه سركشى روح تو را مىشناخت ، خواست تو در حال جهالت بمانى كه لااقل حالت عناد نداشته باشى . اما اين مطلب را به من گفت براى اينكه اگر قبول كردم نجات پيدا كنم و اگر نه ، نه ، و گفت و من هم قبول كردم . بعد مىگويد گفتم : « انتم افضل ام الانبياء » شما بالاتريد يا انبياء ؟ جواب داد : انبياء . « قلت يقول يعقوب ليوسف يا بنىّ لا تقصص رؤياك على اخوتك فيكيدوا لك كيدا » گفتم يعقوب كه پيغمبر است به يوسف كه پيغمبر است و جانشين او مىگويد خوابت را به برادرانت نگو . آيا اين براى دشمنى با برادران بود يا براى دوستى آنها و نيز دوستى يوسف ، چون او برادران را مىشناخت كه اگر بفهمند يوسف به چنين مقامى مىرسد از حالا كمر دشمنىاش را مىبندند . داستان پدر و برادرت با تو داستان يعقوب است با يوسف و برادرانش . به اينجا كه رسيد ، زيد ديگر نتوانست جواب بدهد . راه را بر زيد به كلى بست . آنگاه زيد به او گفت : « اما و اللّه لئن قلت ذلك » حالا كه تو اين حرف را مىزنى ، پس من هم اين حرف را به تو بگويم : « لقد حدّثنى صاحبك بالمدينة » صاحب تو ( صاحب يعنى همراه . در اينجا مقصود امام است : امام تو ، يعنى برادرم امام باقر عليه السلام ) در مدينه به من گفت : « انّى اقتل و اصلب بالكناسة » كه تو كشته مىشوى و در كناسهء كوفه به دار كشيده خواهى شد . « و انّ عنده لصحيفة فيها قتلى و صلبى » ( 1 ) و او گفت كه در يك كتابى كه نزد اوست كشته شدن و به دار كشيده شدن من هست . در اينجا زيد كأنّه صفحهء ديگرى را بر ابو جعفر مىخواند زيرا يك مرتبه منطق عوض مىشود و نظر دوم را تأييد مىكند . پس اول كه آن حرفها را به ابو جعفر مىگفت . خودش را به آن در مىزد ، بعد كه ديد ابو جعفر اين قدر در امامت رسوخ دارد با خود گفت پس به او بگويم كه من هم از اين مطلب غافل نيستم ، اشتباه نكن من هم مىدانم و اعتراف دارم ، و آخر جمله برمىگردد به اين مطلب كه من با علم و عمد مىروم و با
هامش
( 1 ) . همان ، ص 244 و 245 .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 939 | مرتضى مطهرى