اين دو يكى از ديگرى گرفته باشد ، بايد گفت متصوفه از شيعه گرفتهاند .
اين مسأله ، مسألهء « انسان كامل » و به تعبير ديگر حجّت زمان است . عرفا و متصوفه روى اين مطلب خيلى تكيه دارند . مولوى مىگويد : « پس به هر دورى وليّى قائم است » در هر دورهاى يك انسان كامل كه حامل معنويت كلى انسانيت است وجود دارد . هيچ عصر و زمانى از يك ولىّ كامل - كه آنها گاهى از او تعبير به « قطب » مىكنند - خالى نيست ، و براى آن ولىّ كامل كه انسانيت را به طور كامل دارد مقاماتى قائل هستند كه از اذهان ما خيلى دور است . از جمله مقامات او تسلطش بر ضمائر يعنى دلهاست ، بدين معنى كه او يك روح كلى است محيط بر همهء روحها . باز مولوى در داستان ابراهيم ادهم - كه البته افسانه است - در اين مورد اشارهاى دارد . او افسانهها را ذكر مىكند به اعتبار اينكه مىخواهد مطلب خودش را بگويد . هدف او نقل تاريخ نيست ، افسانهاى را نقل مىكند تا مطلبش را بفهماند . [ مىگويد ] ابراهيم ادهم به كنار دريا رفت و سوزنى را به دريا انداخت و بعد سوزن را خواست . ماهيها سر از دريا در آوردند در حالى كه به دهان هركدامشان سوزنى بود ، تا آنجا كه مىگويد :
دل نگه داريد اى بىحاصلان * در حضور حضرت صاحبدلان و تا آنجا كه مىگويد آن شيخ ( يعنى آن پير ) از انديشهء آن طرف واقف شد :
شيخ واقف گشت از انديشهاش * شيخ چون شير است و دلها بيشهاش مسألهء ولايت در شيعه معمولا به آن معناى خيلى به اصطلاح غليظش مطرح است ، به معنى حجّت زمان كه هيچ زمانى خالى از حجّت نيست : « و لو لا الحجّة لساخت الارض باهلها » يعنى هيچ وقت نبوده و نخواهد بود كه زمين از يك انسان كامل خالى باشد ، و براى آن انسان كامل مقامات و درجات زيادى قائلاند و ما در اغلب زيارتها كه مىخوانيم ، به چنين ولايت و امامتى اقرار و اعتراف مىكنيم ، يعنى معتقديم كه امام داراى چنين روح كلى است . ما در زيارت مىگوييم ( اين را همهء ما هميشه مىخوانيم و جزء اصول تشيع است ) : « أشهد انّك تشهد مقامى و تسمع كلامى و تردّ سلامى » ( تازه ما براى مردهاش مىگوييم . البته از نظر ما مرده و زندهء او فرقى ندارند ، چنين نيست كه زندهاش اينطور نبوده و فقط مردهاش اينطور است ) . من گواهى مىدهم كه تو الآن
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 849
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٤٩