« غير » مىپندارد و از خودش منتزع مىكند ، از خودش به اصطلاح فرا مىفكند ؛ در خودش دو « خود » احساس مىكند : خود فردى كه در آن ، من است ، نفس است ، خود است ، فرديّت است ؛ و يك « من » ديگر كه در آن ، جمع و جامعه است . آنگاه دو نوع كار هم مىكند : كارهايى كه « من » جامعه انجام مىدهد ، [ و كارهايى كه « من » فردى انجام مىدهد . ] كم كم اين « من » جمعى را فراموش مىكند ؛ بلا تشبيه نظير آنچه كه در تعبيرات قرآن راجع به خدا آمده است كه انسان در واقع خدا را فراموش مىكند [ در نتيجه ] خودش را فراموش مىكند ، او مىگويد كه انسان من جمعى را ، من خودش را فراموش مىكند ، بعد مىبيند يك سلسله فضيلتها هست ، خيال مىكند خودش منحصر است به همان خود فردى ، بعد براى اين كه موضوعى براى آن كارهايى كه با من جمعى انجام مىدهد پيدا مىكند مىآيد آن موضوع را در خارج از وجود خودش فرض مىكند و آن ما وراء الطبيعه است . خيلى حرفها از يك نظر - منتها در يك جهت معكوسى - شكل عرفانى پيدا مىكند :
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد * آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مىكرد
او هم مىگويد آقا اين همان « خود » ت است ، همان من جمعى توست ، منتها اين را گم كردهاى ؛ چون گم كردهاى ، اين را از بيگانه و از بيرون از خودت جستجو مىكنى ، و اين مىشود « از خود بيگانگى » ؛ يعنى انسان « خود » ش را فراموش مىكند ، « غير » را به جاى « خود » مىگيرد و آن غير ، [ ما وراء الطبيعه است . ]
حال ، نويسندهء مقاله در ميان اقوال و آرائى كه نقل كرده است ، اين نظريّه را كه نقل مىكند ، ديگر زياد رد نمىكند ؛ مىگويد بله ، البتّه اين نظر هم خالى از ايرادها نيست و لهذا پيروان دوركهيم آن را اصلاح كردند ( يعنى ديگر اصلاحشدهاش هيچ عيبى ندارد ) . تقريباً نظرى است كه خود اين شخص انتخاب مىكند ، و از آن يك نتيجه هم مىگيرد و آن نتيجه اين است كه مىخواهد بگويد طبق آن نظريّهاى كه مىگفت « منشأ دين جهل است » ناچار بايد نتيجه اين باشد كه با رفتن جهل دين از بين مىرود ( چون با رفتن علّت ، معلول از بين مىرود ) و حال آنكه عملًا اينجور نيست ، پس معلوم مىشود كه اين نظريّه باطل است ؛ و طبق آن نظريّهاى كه مىگفت « منشأ دين ترس از قواى طبيعت است » آن روزى كه هراس انسان از قواى طبيعت از