وقتى كه دارم اثرة انجام مىدهم يعنى براى خودم كار مىكنم يكى ديگر دارد كار مىكند ؛ و در واقع دوگانگى واقعى در ما وجود داشته باشد ، آن وقتى كه فردى كار مىكنيم ، براى خودمان و براى شخصمان كار مىكنيم ، بد مىكنيم ، ظلم مىكنيم ، اثره مىكنيم ، خودمان را مقدّم مىداريم ، او يك « من » است در ما دارد كار مىكند ، و آن وقتى كه داريم به جامعه خدمت مىكنيم ، ايثار مىكنيم ، احسان مىكنيم ، كارهاى شرافتمندانه مىكنيم ، پرستش مىكنيم ، او يك « من » ديگر است در ما [ كه اين كارها را انجام مىدهد . ]
اين حرفها چيست ؟ ! اينها مسائلى نيست كه بگوييم آقايان در لابراتوارها اثبات كردهاند ، يك مسائل استدلالى است : انسان در ضمير خودش دقيقاً احساس مىكند كه همان كه [ بد مىكند ] همان است كه در ساعت بعد دارد خيرخواهى مىكند ، و لهذا اينها مراتب شىء واحد هستند نه دو شخص جدا . فرق است ميان مراتب يك شىء كه يك شىء داراى مراتبى از وجود است ، مثل يك درخت كه داراى تنه و شاخههاست ، شاخهء بالا و شاخهء پايين ، يك اثر از بالا سر مىزند يك اثر از پايين و يك اثر از وسط ، ولى يك شىء است ؛ آرى فرق است ميان « مراتب يك شىء » و « دو شىء جدا از يكديگر » . آنچه كه در اينجا صحيح و درست است [ همين است كه اين « من » ها مراتب شىء واحد هستند نه اشياء جدا از يكديگر . ]
نظر قرآن
اينجاست كه انسان به عمق منطق قرآن پى مىبرد . قرآن بدون اينكه اين مسائل را طرح كند ( 1 ) مىگويد : نفس امّاره ، نفس لوّامه ، نفس مطمئنّه . فلاسفه ، اين مورد را مىگويند « وحدت در كثرت ، كثرت در وحدت » . اين جور نيست كه انسان چند « خود » جدا داشته باشد ، يك كار را نفس امّاره مىكند ، يك كار ديگر را نفس لوّامه و يك كار ديگر را نفس مطمئنّه . نه ، نفس انسان گاهى در يك حدّ پايين است ؛ در آن حدّ پايين كه كار مىكند ، آنجا كه تحت فرمان عقل نيست ، اسمش مىشود « نفس امّاره » . همين
هامش
( 1 ) . انسان وارد هر موضوعى كه مىشود آخرش مىبيند كه سر از قرآن در مىآورد و مىبيند قرآن نظر خودش را گفته است .