بين برود بايد دين از بين برود ، ولى ما مىبينيم عملًا اين جور نيست و دين از بين نرفت . همين طور است فقر و غنا و اختلاف طبقاتى . مىبينيم در هر جا كه طبقات از بين مىرود و تساوى به وجود مىآيد بازهم دين از بين نمىرود ؛ در آن كشورها هم باز همانطور درگيرى دارند ؛ بعد از اين كه اين كشورها به تساوى به اصطلاح رسيدهاند باز دائماً درگيرند كه با دين چگونه مبارزه كنند ؛ باز مىبينيد روز به روز تمايل جوانان به دين - حتّى در شوروى به قول او - بيشتر مىشود . ولى اگر اين نظريّه را انتخاب كنيم ، چنين نيست ، اين يك اصلى است كه هميشه همراه بشر است ، ريشهء مذهب همين است و به همين دليل هم هرگز از جامعهء بشر بيرون نخواهد رفت . پس اين تنها نظريّهاى است كه براى مذهب ريشهء ماورائى و الهى قائل نيست و در عين حال اعتراف مىكند كه مذهب از بين رفتنى هم نيست . يك چنين حرفى اينجا هست .
اين حرف هم يك حرف بىاساسى است .
نقد نظريّهء دوركهيم
حقيقت اين است كه در اين كه جامعه يك واحد حقيقى است نه يك واحد اعتبارى ، شكّى و ترديدى نيست . اين مقدار را تفسير الميزان هم مكرّر و در جاهاى متعدّد بحث كرده است كه جامعه يك وحدت و يك حيات مخصوص به خود دارد و به موجب اين كه يك وحدت و يك حيات مخصوص به خود دارد اجل دارد ، قوّت دارد ، ضعف دارد ، سرنوشت مشترك دارد و . . . ، كه من در اين جزوهء كوچكى كه اخيراً منتشر كردهام به نام قيام و انقلاب مهدى عليه السّلام از ديدگاه فلسفهء تاريخ ، چون جزوه ، خيلى مختصر بود ، ضمن اشاره به اين بحث ، چند جا - كه جاى اين بود كه بايد مراجعه كرد - در پاورقى به تفسير الميزان ارجاع كردهام . تعبيراتى كه در قرآن هست :
« لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ ، إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ »
( 1 ) ، و اساساً اين كه قرآن حكم را روى قوم مىبرد : اقوامى چنين بودند و ما اقوام را هلاك كرديم ، و [ از نظر قرآن ] در ميان اقوام سرنوشت مشترك در كار نيست ، اگر يك اقلّيّت صالح در ميان يك قوم باشد تأثيرى در وضع قوم نمىگذارد - چنان كه عكس قضيّه هم همينجور است - از باب اين كه خود
هامش
( 1 ) . يونس / 49 .