منفعل و فعّال است ؛ يعنى از يك طرف مىگيرد ، از طرف ديگر پس مىدهد ؛ نسبت به يك فرد متعلّم است ، نسبت به فرد ديگر معلّم ، و حتّى نسبت به همان معلّم خودش ، هم معلّم است و هم متعلّم ؛ اين از فكر خودش ، از خصلتهاى روحى خودش و از آنچه آموخته يا ابتكار كرده است به او مىآموزد و او به اين مىآموزد ، يعنى روى همديگر تأثير مىكنند . افراد جامعه از نظر روانى و روحى و فرهنگى حكم عناصر تشكيل دهندهء آب را دارند يعنى در يكديگر اثر مىكنند ؛ همينطور كه اكسيژن و هيدروژن وقتى كه با يكديگر جمع شدند ميل تركيبى دارند ، روى يكديگر اثر مىگذارند و بعد از يك سلسله فعل و انفعالها يك ماهيّت جديد به وجود مىآيد ، افراد انسان هم روى يكديگر تأثير فرهنگى مىگذارند و از مجموع افراد اجتماع كه روى يكديگر اثر مىگذارند ، يك مركّب حقيقى به وجود مىآيد به نام « قوم » يا « ملّت » .
پس انسانها از نظر فرهنگى داراى دو « خود » هستند : خود فردى و خود اجتماعى ، چنان كه در آب نيز اكسيژن و هيدروژن در يك حدّ خاصّى از همديگر متمايز هستند ولى در يك حدّ ديگر و در يك سطح ديگر هر دو آبند و در آب بودن وحدت پيدا كردهاند و اگر اينها من خود را احساس مىكردند دو « من » در خود احساس مىكردند :
اكسيژن يك « من » احساس مىكرد كه من اكسيژنم ، و يك « من » ديگر احساس مىكرد كه من آبم ؛ هيدروژن هم يك « من » احساس مىكرد كه من هيدروژنم ، و يك « من » ديگر احساس مىكرد كه من آبم ؛ و « من آبم » همان « من » مشترك اكسيژن و هيدروژن است .
بنابراين در هر فردى واقعا دو « من » وجود دارد : يك « من » من فردى و « من » ديگر من اجتماعى .
منشأ پيدايش دين از نظر دوركهيم
اين يك اصل كه تقريباً در حرفهاى دوركهيم است . اگر چه با بيانى كه من گفتم در كتابهاى اينها نمىگويند و ما مطلب را با بيان به اصطلاح شرقى خودمان - يعنى در قالب اصطلاحات خودمان - بيان كرديم ولى حرفش اين است و در اينجا از مجموع حرفهايش پيداست كه روى همين جهت تكيه كرده است . ولى دوركهيم از كسانى است كه روى يك سلسله مسائل ديگرى [ چنين نظريّهاى را ابراز كرده است ، روى ] مطالعاتى كه گذشتگان او روى قبايل بدوى گذشته كه در دورانهاى خيلى باستان