نور را مىبرد و او را در تاريكى مىگذارد
( صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ )
( 1 ) ؛ نه تنها آنها را در تاريكى باقى مىگذارد بلكه چشم و گوش و زبانشان را هم مىگيرد ؛ چون اگر چشم باز باشد ، اگر چراغى از دور پيدا شود آدم مىبيند و راه را پيدا مىكند ، يا اگر گوشش باز باشد ، در تاريكى صداى زنگ شترى يا بوق ماشينى را مىشنود و متوجّه مىشود راه از آن طرف است ، يا اگر زبان آدم باز باشد فرياد مىكشد تا اگر كسى آن نزديكيهاست ، بشنود و او را هدايت كند ، ولى همهء اينها از او گرفته مىشود .
أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ
( 2 ) .
اين مثل شديدترى است كه قرآن بيان مىكند : برقى در آسمان مىجهد ، يك لحظه هست و بعد خاموش مىشود و چون همراه با رعد است اينها انگشتان خود را در گوشهاى خود مىگذارند و در نتيجه از راهيابى و رسيدن به مقصد دور مىمانند .
پس قرآن براى خدعه هيچ گونه موفّقيتى قائل نيست ، نمىگويد عالم را خدعه اداره كرده است . قرآن اين منطق را قبول ندارد كه جريان تاريخ را زور گردانده و خدعه حركت داده و ظلمت چرخانده است . اصلًا از نظر منطق قرآن امكان ندارد كه در مجموع جامعهء بشريّت غلبه با شرّ و فساد و ظلم باشد و در عين حال جامعه باقى باشد . اينكه پيامبر فرمود : « الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظّلم » ( 3 ) معنايش اين است كه ما گاهى ظلم را در سطح بالا نگاه مىكنيم ، مثلًا نادر شاه را مىبينيم كه همهاش ظلم است ، امّا جامعه كه نادر شاه نيست ؛ همان زمان كه نادر شاه از كلّهها مناره مىسازد اگر شما ميان تودهء مردم برويد و يك آمارگيرى بكنيد ، مىبينيد در مجموع ، صداقت غلبه دارد بر كذب ، امانت غلبه دارد بر خيانت ، عفّت غلبه دارد بر بىتقوايى ؛ جامعه را در مجموعش بايد در نظر گرفت خصوصاً در آن استخوانبندى اصلىاش .
آيات سورهء صافّات : در اواخر سورهء صافّات ، حاكميّت و منصور بودن انبياء
هامش
( 1 ) . بقره / 18 .
( 2 ) . بقره / 19 .
( 3 ) . جامع الاخبار ، ص 139 .