پيامبران را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان فرستاديم تا مردم عدالت را برپا دارند .
نمىگويد « تا پيامبران مردم را به عدالت وادار كنند » ، مىگويد « تا مردم ، خود عدالت را به پا دارند » يعنى پيامبران مىخواهند به دست مردم ، جامعه را اصلاح كنند .
تز اصلاحى اين است .
علمى بودن ماركسيسم به ادّعاى خودشان ردّ داشتن تز اصلاحى است . امّا اين به اصطلاح فرضيّهء علمى ، حتّى با تجربيّات زمان خود بنيانگذاران آن نيز منطبق نبود .
آنها اين فرضيّه را در زمان خودشان هم نتوانستند تأييد تجربى كنند و خودشان ديدند كه خلاف آن در آمد . نه تنها تاريخ جوامع به آن گواهى نداد ، بلكه بر عكس ، مورّخين ثابت كردند كه اوضاع جهان به اين ترتيب كه اينها گفتهاند نبوده است . بعلاوه ماركس و انگلس در اواخر عمرشان تحوّلات و انقلابات اروپا را به گونهاى تجزيه و تحليل كردند كه نظريّهء اوّل خود را نقض نمودند . بالاتر اينكه لنين در روسيّه خلاف اين نظريّه را ثابت كرد . او ثابت كرد كه در ميان نهادهاى اجتماعى ، اساس سياست است نه اقتصاد ، و لهذا سوسياليسم ماركس را در جامعهاى برقرار كرد كه هنوز زيربناى اقتصادى آن اقتضا نمىكرد . ارتش تشكيل داد يعنى زور ، دولت تشكيل داد يعنى سياست ، حزب تشكيل داد يعنى سياست .
اينها به مغز ماركس خطور نكرده بود . ماركس اولويّت را براى « طبقه » قائل بود نه براى « حزب » . او مىگفت حزب به آن اندازه كمونيستى است كه به طبقهء كارگر نزديكتر باشد . لنين گفت آن وقت طبقه را طبقه مىدانيم كه خودش را به حزب نزديك كند ؛ ما مىتوانيم از افراد غير طبقهء كارگر هم عضو بگيريم . مائو بيشتر از او اين اصول را نقض كرد . مائو در چين نشان داد يك طفل يك شبه ره صدساله مىرود .
ماركس منتظر نشسته بود تا حاملههاى زمان خودش بچّه را بزايند . حاملههايى كه او پيشبينى مىكرد يكى انگلستان بود ، يكى آلمان ، يكى امريكا ، يكى فرانسه ؛ چون كاپيتاليسم در آنها به عالىترين مراحل رشد و تكامل رسيده بود و آنها نهماهه بودند و بايد به زودى بچّههاى سوسياليسم يكى از انگلستان ، يكى از فرانسه ، يكى از امريكا متولّد مىشدند . اين نهماههها ، نهساله شدند و نزاييدند ، نودساله شدند هنوز هم نزاييدهاند ! ! ديگر اميدى هم به زاييدن اينها نيست . بر عكس ، كشورهايى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 423
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٢٣