البتّه گاهى ماركسيستها قبول مىكنند كه در تاريخ ، نهضتهايى از طرف محرومان مىشده ( هر چند محرومان طرفدار حقوق خودشان بودهاند نه طرفدار عدالت ، منتها اگر عدالت اجرا شود با حقوق آنها تطبيق مىكند ) ، ولى اين نهضتها در دورهاى كه وضع توليد ، مالكيّت خصوصى يا بردهدارى و يا فئوداليسم و بورژوازى را ايجاب مىكرده ، نمىتوانسته به نتيجه برسد ، مانند حركت بر خلاف مسير آب كه نمىتواند نتيجه بدهد . روبنا به طور موقّت و قشرى مىتواند بر خلاف زير بنا حركت كند امّا نه براى هميشه . اگر هم احيانا برقى در تاريخ به سود بشريّت جهيده خيلى موقّتى بوده و بعد خاموش شده و ظلمت دوباره حاكم شده و آنچه آمده بوده تا قاتق نان بشر باشد ، بلاى جان او شده است . مذاهب هر چند توانستند تأثيرات محدودى داشته باشند امّا هيچ گره كورى را از زندگى بشر باز نكردند ؛ شبيه مدينهء فاضلهء افلاطون كه چون طرحى ايدهآل و ذهنى و غير عملى بود هيچ كس ، و حتّى خود افلاطون ( 1 ) ، آن را پياده نكرد . پس اين جريانها حكم لحظه را دارد . اگر امير المؤمنين پنج سال خلافت كرد و عدالتگسترى نمود ، اين پنج سال حكومت على ( عليه السّلام ) در مقايسه با تاريخ بشريّت حكم يك ثانيه را دارد و به حساب نمىآيد . آنچه بر كلّ تاريخ حاكم بوده ظلمها و تاريكيها بوده است .
اين يك نوع مبارزهء زيركانهء ماركسيستهاست كه گاهى مذهبيها هم از روى نادانى گول آن را مىخورند . اين يكى از آن نقشهها و طرحهاى طرّارانهء آنهاست براى بىاعتبار جلوه دادن مذهب . چون آنكه در تمام طول تاريخ منادى حقّ و عدالت بوده ، آنكه به حمايت مظلومين و اهل حق برخاسته ، فقط مذهب بوده ؛ حتّى فيلسوفان قديم هم به اين قبيل مسائل فكر نمىكردند . در مذهب بوده كه عدالت مطرح شده ، مبارزه با ظلم مطرح شده ، راستى و درستى مطرح شده ، برابرى و برادرى مطرح شده .
و اين بزرگترين دروغ و تهمت به تاريخ است .
من در يك سخنرانى تحت عنوان « حماسهء حسينى » از بعضى روضهخوانها و منبريها انتقاد كردم ، گفتم اين حادثهء عاشورا داراى دو صفحه است ، دو چهره دارد : يك صفحهء سياه و يك صفحهء سفيد ؛ سكّهاى است كه دورو دارد : در يك طرف ظلم و جنايت و بىرحمى و نامردمى و قساوت است . قهرمان اين صفحه ابن زياد است و عمر سعد و
هامش
( 1 ) . افلاطون نتوانست حتّى يك دهكده را بر اساس طرح خودش بسازد و خودش آخر عمر دست از تزش برداشت .