سير جبرى لا يتخلّف دارد ؛ همانطور كه طبيعت اگر بخواهد به منزل پنجم برسد بايد از منزل اوّل و دوم و سوم و چهارم بگذرد و نمىتواند دو منزل يكى كند و مثل جنين بايد مراحل را در رحم مادر پشت سر يكديگر به ترتيب طى كند ، جامعه نيز در سير تكاملى خود بايد طى مراحل كند ؛ و همانطور كه انسان در حدّ يك پزشك و يك ماما تنها مىتواند سلامت جنين را بهتر حفظ كند ، اگر كج بود راستش كند ، درد زايمان را كم كند ، نگذارد مادر زياد استراحت كند تا بچّه درشت نشود و احتياج به سزارين پيدا نشود و دخالت پزشك تا اين حدود است امّا در جريان طبيعى نمىتواند دخالت داشته باشد ، جريان جبرى جامعه هم يك چنين جريانى است . جامعه بايد مراحلى را جبراً طى كند ، از دورهء اشتراك اوّليّه به بردهدارى و از آن به فئوداليسم و از آن به بورژوازى و كاپيتاليسم برسد و از اين مراحل بگذرد تا به سوسياليسم و كمونيسم نهايى برسد . اگر شما بخواهيد جامعهاى را از فئوداليسم به سوسياليسم ببريد مثل اين است كه بخواهيد نطفهاى را به مرحلهء تولّد برسانيد ؛ اين عملى نيست . جامعه هم ره صدساله را يك شبه طى نمىكند . تزى كه مىخواهد با آزادى دادن ، با ايمان بخشيدن ، با علم و ايمان ، بشر را به صلاح و كمال و رفاه برساند درست نيست ، عملى نيست .
تز اصلاحى يعنى اينكه طرحى به بشر بدهيم كه بشر خودش را بر آن مبنا بسازد .
ماركسيسم مىگويد من چنين تز اصلاحىاى ندارم ، يك فكر علمى و حكمت علمى ندارم . مىگويد در دورهء فئوداليسم دست و پاى بيخودى نزن ، يك كارى بكن فئوداليسم دورهاش را طى كند بيايد به دورهء بورژوازى ، و اگر جامعه در دورهء كاپيتاليسم است كارى بكن كه تضادهايش شديد بشود و انقلاب صورت گيرد . معنى اينكه اينها تز اصلاحى ندارند همين است . چون تز اصلاحى ، يعنى اصلاح بشر به دست بشر كه بر دو فكر اساسى متوقّف است : يكى اينكه در طبيعت بشر حقگرايى وجود داشته باشد ، ديگر اينكه بشر آزاد و مختار باشد و بتواند خود انتخاب كند .
وقتى كه در طبيعت بشر جز شرارت چيزى نيست ، بشر را به دست بشر نمىشود اصلاح كرد . پيامبران آمدهاند بشر را به دست بشر اصلاح كنند ، نيامدهاند بشر را به دست فرشتگان اصلاح كنند . قرآن مىگويد :
لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ
( 1 ) .
هامش
( 1 ) . حديد / 25 .