سوسياليسم زاييدند كه روز اوّلى بود كه نطفه در رحمشان منعقد شده بود . الآن عقبماندهترين كشورها كشورهايى هستند كه به سوسياليسم گرايش دارند .
مائو در چهار رسالهء فلسفى در كمال صراحت ، بدون اينكه اسم ماركس را بياورد ، مىگويد : اينكه تضادّ عمده را تضادّ اقتصادى بدانيم در همه جا درست نيست ؛ در يك جا تضادّ عمده تضادّ فكرى است ، يك جا با اقتصاد مىتوان روبناها را درست كرد و يك جا هم اوّل بايد نظام اجتماعى را تغيير داد بعد نظام اقتصادى عوض مىشود . و اين يعنى پوچ .
امروزه حرفى پوچتر از حرف زيربنا و روبنا نيست و با كمال تأسّف بعضى از جوانهاى ما هنوز اين حرف را يك حرف علمى تلقّى مىكنند ، و عجيبتر اين است كه عدّهاى مىخواهند اسلام را هم با اين حرفها تطبيق بدهند ، مىگويند اسلام هم اقتصاد را زير بنا مىداند ! ! اينها نه اسلام را مىشناسند نه ماركسيسم را . اين حرف در ميان خودشان و در دنيا پنبهاش زده شده است و تنها جنبهء تبليغى آن باقى مانده است . چون حرف رهبر و ايدئولوك اصلى آنهاست نمىخواهند آن را رد كنند و به روى خودشان بياورند و ناچارند در تبليغات خود از آن ياد كنند .
چرا ماركسيستها تاريخ را تاريك معرّفى مىكنند ؟
ماركسيستها كوشش دارند تاريخ بشريّت را سياه و ظلمانى جلوه دهند ، تاريخ را تاريك معرّفى كنند . آنها فقط فجر تاريخ يعنى دورهء اشتراك اوّليّه را نورانى به حساب مىآورند و همچنين نهايت تاريخ يا دورهء كمون ثانويّه را ! و تمام تاريخ بشريّت را از به دو پيدايش مالكيّت خصوصى ، دورهء حكومت باطل و ظلم و فساد و شرارت و خونريزى و خدعه و نيرنگ و دروغ مىپندارند و جريانهاى حقيقى را كه در تاريخ بشريّت پيدا شده چنين توجيه مىكنند : اين جريانها نيرنگ بوده است ، ظلمتى بوده است بر روى ظلمتها ؛ حتّى اديان و پيامبران نقشى نداشتهاند ؛ اينها بشر را نساختهاند ، بشر اينها را ساخته و اينها وسيلهاى بودهاند در دست بشر براى ظلمها و تحميقها ، و ترياك تودهها بودهاند ؛ اگر كسى دم از عدالت و حق زده حتماً كاسهاى زير نيمكاسهاش بوده است ؛ مگر چنين چيزى امكان دارد كه در دورهء مالكيّت خصوصى كسى واقعاً طرفدار حقّ و حقيقت و عدالت باشد ؟