تو چو عقلى ما مثال اين زبان * اين زبان از عقل دارد اين بيان
تو مثال شادى و ما خندهايم * كه نتيجهء شادى فرخندهايم
تو بهارى ما چو باغ سبز و خوش * او نهان و آشكارا بخششش
اى برون از وهم و قال و قيل من * خاك بر فرق من و تمثيل من ( 1 )
اين جهان ، هستى خود را ، نظم خود را ، حيات و نشاط خود را از جهان ديگر دارد . اين جهان به منزلهء كف است و آن جهان دريا :
جنبش كفها ز دريا روز و شب * كف همىبينىّ و دريا نى ، عجب
ما چو كشتيها به هم بر مىزنيم * تيره چشميم و در آب روشنيم
اى تو در كشتىّ تن رفته به خواب * آب را ديدى نگر در آب آب
آب را آبى است كو مىراندش * روح را روحى است كو مىخواندش
عشق بحرى ، آسمان بر وى كفى * چون زليخا در هواى يوسفى
دور گردان را ز موج عشق دان * گر نبودى عشق بفسردى جهان
كى جمادى محو گشتى در نبات ؟ * كى فداى روح گشتى ناميات ؟
روح كى گشتى فداى آن دمى ؟ * كز نسيمش حامله شد مريمى ؟
هر يكى بر جا فسردى همچو يخ * كى بدى پرّان و جويان چون ملخ
ذرّه ذرّه عاشقان آن جمال * رو كند سوى علو همچون نهال
سبّح للّه هست اشتابشان * تنقيهء تن مىكنند از بهر جان ( 2 )
مددهاى غيبى
گذشته از اينكه اشياء در اصل هستى خود از غيب مدد مىگيرند ، به عبارت ديگر سراسر طبيعت مدد غيبى است ، در زندگى بشر يك سلسله مددهاى غيبى خاصّى هم وجود دارد . يعنى چه ؟ مگر مددهاى عمومى و خصوصى در كار است ؟ بلى . لازم است قبلًا اصطلاحى از قرآن ذكر كنم و سپس به توضيح مطلب بپردازم .
هامش
( 1 ) . مثنوى ، دفتر پنجم / ص 88 .
( 2 ) . مثنوى ، دفتر سوم / ص 34 و دفتر پنجم / ص 103 .