سرزمينى كه فيل نديده بودند آوردند و آن را در خانهاى تاريك قرار دادند . مردم يك يك به درون خانه مىرفتند و به او دست مىساييدند و پس از بيرون آمدن بر اساس لامسهء خود دربارهء فيل قضاوت مىكردند . آنكه دستش خرطوم فيل را ساييده بود در جواب كسانى كه پرسيدند فيل چه شكل بود گفت درست به شكل ناودان خانه است . آنكه دستش گوش فيل را لمس كرده بود ، در جواب پرسش اينكه فيل چگونه است گفت فيل عيناً به شكل بادبزن است . آنكه دست خود را به پشت فيل ماليده بود ، گفت فيل مانند يك تخت است . ديگرى كه دستش با پاى فيل تماس پيدا كرده بود گفت فيل مانند يك استوانه است :
پيل اندر خانهاى تاريك بود * عرضه را آورده بودندش هنود
از براى ديدنش مردم بسى * اندر آن ظلمت همىشد هر كسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود * اندر آن تاريكيش كف مىبسود
آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد * گفت همچون ناو دانستش نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد * آن بر او چون بادبيزن شد پديد
آن يكى را كف چو بر پايش بسود * گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت او بنهاد دست * گفت خود آن پيل چون تختى بد است
همچنين هر يك به جزئى مىرسيد * فهم آن مىكرد هر جا مىتنيد
از نظرگه گفتشان بد مختلف * آن يكى دالش لقب داد آن الف
مولوى آنگاه چنين نتيجهگيرى مىكند :
چشم حس همچون كف دست است و بس * نيست كف را بر همه آن دسترس
در كف هر كس اگر شمعى بدى * اختلاف از گفتشان بيرون شدى
لامسه نسبت به باصره محدود است . باصره قادر است يك حجم بزرگ مانند فيل را با همهء اعضاء و اندامهايش به صورت يك موجود سه بعدى ادراك كند ؛ امّا لامسه ، آن هم با كف يك دست ، فقط به اندازهء مساحت كف دست را مىتواند ادراك كند ، بستگى دارد به شانس ، كه كف دست به كجاى اندام فيل اصابت كند . پس نسبت لامسه به