مگر از شكر نعمت گشت غافل * كه موج افكندش از دريا به ساحل
بر او تابيد خورشيد جهانتاب * فكند آتش به جانش دورى آب
زبان از تشنگى بر لب فتادش * به خاك افتاد و آب آمد به يادش
ز دور آواز دريا چون شنفتى * به روى خاك غلطيدى و گفتى :
كه اكنون يافتم آن كيميا چيست * كاميد هستيم بىاو دمى نيست
دريغا دانم امروزش بها من * كه دستم كوته است او را ز دامن
آرى ، يك ماهى كه همهء عمر در آب زيسته و در راست و چپ و بالا و پايين و مبدأ و مقصد و مسير خود جز آب چيزى نديده است ، چيزى را كه درك نمىكند و او را نمىبيند و در وجودش شك مىكند و ارزش آن را نمىيابد همان آب است ، امّا همينكه لحظهاى از آب خارج شد و وارد دنياى ضدّ آب شد به وجود و ارزش و اهمّيت آب پى مىبرد و آن را مىشناسد .
مقصود اين است كه غيب بودن غيب و راز غيب بودنش مربوط به مقدار توانايى دستگاههاى حسّى و ادراكى ماست نه به وجود حائل و مانعى ميان دستگاه ادراكى و حسّى ما و غيب .
مولوى تمثيلى عالى راجع به محدوديّت حواسّ بشر آورده است كه بسيار قابل توجّه است . مىدانيم كه در دورهء جديد ، دانشمندان و فلاسفهء اروپا ابتكار اساسىاى كه در فلسفه به خود نسبت مىدهند اين است كه دربارهء حدود ادراكات بشرى به بحث و كاوش پرداختهاند و بعضى از فلاسفهء بزرگ و درجهء اول اروپا اساس فلسفهشان نقّادى دستگاههاى انديشهء بشر است . دو اثر بزرگ كانت فيلسوف بزرگ آلمانى عبارت است از نقّادى عقل نظرى و نقّادى عقل عملى . اينكه چقدر از اين نقّاديها واقعاً ابتكار است و چقدر در جهان ، بالاخص جهان اسلام ، سابقه دارد از بحث فعلى ما خارج است ؛ همين قدر عرض مىكنم كه در فلسفه و حكمت اسلامى بيش از هر كار ديگر كار نقّادى صورت گرفته است ولى نه به اسم نقّادى ، به اسمهاى ديگر ؛ و آن نقّاديها ارزش و عمق زيادترى از نقّاديهاى اروپايى دارد . اين مطلب بايد در جاى ديگر مفصّل و مستدل بحث شود .
مولوى در بيان محدوديّت حسّ بشر ، چند صد سال پيش از آنكه اروپاييان در صدد بيان تعيين حدود حس برآيند اين مثل را مىآورد كه : هنديها فيلى را به