نتايجى مىتوانيم بگيريم .
1 . اوّلين نتيجه به مسألهء « شناخت » جامعه و تاريخ مربوط مىشود . بنابر مادّيت تاريخ ، بهترين و مطمئنترين راه براى تحليل و شناخت حوادث تاريخى و اجتماعى اين است كه بنيادهاى اقتصادى آنها را مورد بررسى قرار دهيم . بدون بنياد اقتصادى حوادث تاريخى ، شناخت دقيق و صحيح آنها ناميسّر است ، زيرا فرض بر اين است كه همهء تحوّلات اجتماعى ماهيّتا اقتصادى است هر چند صورتا مىنمايد كه ماهيّت مستقلّ فرهنگى يا مذهبى يا اخلاقى دارد ، يعنى همهء اين تحوّلات انعكاسى است از وضع اقتصادى و مادّى جامعه ، اينها همه معلولاند و آن علّت . حكماى پيشين نيز مدّعى بودند كه شناخت اشياء از راه علل ايجاد آنها شريفترين و كاملترين نوع شناخت است . پس با فرض اينكه ريشهء اصلى همهء تحوّلات اجتماعى از ساخت اقتصادى جامعه است ، بهترين راه شناخت تاريخ ، تحليل اجتماعى - اقتصادى است .
به عبارت ديگر ، همانطور كه علّت در مرحلهء واقعيّت و ثبوت ، بر معلول تقدّم و اولويّت دارد ، در مرحلهء شناخت و اثبات نيز تقدّم و اولويّت دارد . پس اولويّت بنياد اقتصادى تنها اولويّت عينى و وجودى نيست ، ذهنى و شناختى و اثباتى نيز هست .
كتاب تجديد نظر طلبى از ماركس تا مائو در توضيح اين مطلب مىگويد :
« در تحليل انقلابهاى اجتماعى نبايد دربارهء كشمكشهاى اجتماعى از روى شكل سياسى ، حقوقى و ايدئولوژيكى آنها داورى كرد ، بلكه بر عكس ، بايد آنها را به وسيلهء تناقض ميان نيروهاى مولّد و روابط توليدى توضيح داد . ماركس جدّا ما را از چنين داوريهايى برحذر مىدارد ، زيرا اوّلا واقعبينانه نيست ، و معلول يعنى شكلهاى سياسى ، حقوقى و ايدئولوژيكى را بجاى علّت كه تناقضها و دگرگونيهاى اقتصادى است مىگذارد ، ثانيا سطحى است ، چون به جاى نفوذ در اعماق جامعه و جستجوى علل حقيقى ، در سطح آن مىماند و به آنچه بلافاصله عرضه مىگردد اكتفا مىكند ، ثالثا وهمى است ، چون روبناها كه به طور كلّى ايدئولوژيكىاند جز توهّم يعنى تصوير نادرست واقعيّت نيستند ، لكن بجاى موضوع واقعى تحليلى ، تصوير نادرست آن را گرفتن مسلّما ما را به اشتباه مىكشاند . » ( 1 )
هامش
( 1 ) . تجديد نظر طلبى از ماركس تا مائو ، ص 155 .