مىگفتند بيرون از وجود انسان نبود و آنچه ماركس مىگويد بيرون از وجود انسان است . اگر درست دقّت شود نظريّهء ماركس از نظر فلسفى سخت حيرتانگيز است .
ماركس اين كشف خود را مقايسه مىكند با كشف معروف زيستشناسى داروين . داروين ثابت كرد كه چگونه جريانى خارج از اراده و شعور حيوان ، به تدريج و ناآگاهانه سبب مىشود اندامهاى حيوان در طول زمان ساخته شود . ماركس نيز مدّعى شد كه جريانى كور ( كه هستى واقعى انسان نيز همان است ) تدريجا و ناآگاهانه سبب مىشود كه اندام اجتماعى انسان ، يعنى همهء آن چيزهايى كه ماركس آنها را روبنا مىنامد و بلكه قسمتى از زير بنا يعنى روابط اجتماعى اقتصادى ، ساخته شود . مىگويد :
« داروين توجّه دانشمندان را به تاريخ « فنشناسى طبيعى » ، يعنى تشكيل عضوهاى گياهها و جانوران بمثابه وسائل توليد براى زندگى آنها ، جلب كرده است . آيا تاريخ پيدايش عضوهاى مولّد انسان اجتماعى ، يعنى پايهء مادّى هر گونه سازمان اجتماعى ، شايستهء چنين برداشتى نيست ؟ . . . فنشناسى ، شيوهء عمل انسان را در برابر طبيعت عريان مىسازد . فراگرد توليد ، زندگى مادّى او ، و در نتيجه منشأ روابط اجتماعى و انديشهها و فرايافتهاى فكرى را كه از آن ناشى مىشوند آشكار مىسازد . » ( 1 )
از مجموع آنچه تاكنون گفتيم روشن شد كه نظريّه ماترياليسم تاريخى مبنى بر چند نظريّهء ديگر است كه برخى روانشناسانه و برخى جامعهشناسانه و برخى فلسفى و انسانشناسانه است .
نتايج
نظريّهء ماترياليسم تاريخى به نوبهء خود يك سلسله نتايج دارد كه در استراتژى و مقصد عملى اجتماعى مؤثّر است . ماترياليسم تاريخى يك مسألهء فكرى و نظرى محض كه تأثيرى در رفتار و انتخاب اجتماعى نداشته باشد ، نيست . اكنون ببينيم چه
هامش
( 1 ) . تجديد نظر طلبى از ماركس تا مائو ، ص 223 نقل از كتاب آثار برگزيدهء ماركس و انگلس .