توجيه كنندهء ارزشهاى مادّى نباشند ، امكان ندارد كه منشأ يا غايت يك حركت اجتماعى واقع گردند .
بنابراين در تفسير تاريخ بايد دقيق بود و فريب ظاهر را نخورد . اگر احيانا در يك مقطع تاريخى به ظاهر ديده شد كه انديشهاى ، عقيدهاى ، ايمانى جامعهاى را به حركت درآورده و به يك مرحلهء تكاملى سوق داده ، اگر درست تاريخ را كالبد شكافى كنيم خواهيم ديد كه اين عقيدهها اصالت ندارند ، انعكاس نيروهاى مادّى جامعهاند و آن نيروهاى مادّى است كه در شكل ايمانها جامعه را به حركت درآورده است . نيروى مادّى پيشبرندهء تاريخ از نظر فنّى ، نظام توليدى جامعه است و از نظر انسانى ، طبقهء محروم و استثمارشدهء جامعه مىباشد .
« فويرباخ » فيلسوف مادّى معروف كه ماركس بسيارى از نظريّات مادّى خود را از او گرفته است مىگويد :
« نظريّه چيست ؟ پراكسيس ( 1 ) چيست ؟ تفاوت اين دو در چيست ؟ » به اين پرسش چنين پاسخ مىدهد :
« هر چيزى كه محدود به ذهن من باشد نظرى است . آنچه در بسيارى اذهان مىجنبد عملى است . آنچه بسيارى از اذهان را با هم متّحد مىسازد ، تشكيل توده مىدهد و بدين ترتيب براى خود جايى در جهان مىيابد . » ( 2 )
و ماركس ، شاگرد وفادار وى مىنويسد :
« واضح است كه سلاح انتقاد نمىتواند جايگزين انتقاد سلاحها شود . نيروى مادّى را فقط با نيروى مادّى مىتوان سركوب كرد . »
ماركس براى اينكه اصالتى براى نيروهاى غير مادّى قائل نشده باشد و ارزش روشنگرى آنها را ، و نه بيشتر ، روشن كرده باشد به سخن خود اينچنين ادامه مىدهد :
« امّا نظريّه نيز به محض اينكه در تودهها رسوخ كرد به نيروى مادّى مبدّل مىشود . » ( 3 )
هامش
( 1 ) . فلسفهء عملى اجتماعى .
( 2 ) و 3 . ماركس و ماركسيسم ، تأليف آن دره پىيتر ، ترجمهء شجاع الدّين ضيائيان ، ص 39 ، نقل از نقد فلسفهء حقوق .