الدّولة ببولة » .
ادوارد هالتكار پس از توضيحى دربارهء اينكه هر تصادف نتيجهء يك رشتهء علّى و معلولى است كه يك رشتهء علّى و معلولى ديگر را قطع مىكند نه آنكه حادثهاى بدون علّت رخ دهد ، مىگويد :
« چگونه مىتوان توالى منطقى علّت و معلول را در تاريخ كشف كرد و مبنايى براى تاريخ قائل شد در حالى كه توالى ما هر آن ممكن است توسّط توالى ديگرى كه از نظر ما نامربوط است قطع يا منحرف گردد ؟ » ( 1 ) پاسخ اين اشكال بستگى دارد به اينكه جامعه و تاريخ ، طبيعت جهتدارى داشته باشد يا نداشته باشد . اگر تاريخ از طبيعتى جهتدار برخوردار باشد ، نقش حوادث جزئى ناچيز خواهد بود ، يعنى حوادث جزئى هر چند مهرهها را عوض مىكند ، در مسير كلّى تاريخ تأثيرى ندارد ، حدّ اكثر اين است كه جريان را تند يا كند مىكند . امّا اگر تاريخ ، فاقد طبيعت و شخصيّت و راه تعيين شده از ناحيهء آن طبيعت و شخصيّت باشد ، البتّه تاريخ مسير معيّن و مشخّص نخواهد داشت و فاقد كلّيت خواهد بود و غير قابل پيشبينى .
از نظر ما كه براى تاريخ ، طبيعت ، و شخصيّت قائليم و اين شخصيّت و طبيعت محصول تركيب شخصيّتهاى فردى انسانهاست كه بالفطره تكامل جو مىباشند ، نقش حوادث تصادفى به كلّيت و ضرورت تاريخ زيان نمىرساند .
منتسكيو سخنى زيبا دربارهء نقش تصادف دارد كه قسمتى از آن را قبلا نقل كرديم ، مىگويد :
« اگر تصادف يك نبرد ، يعنى علّتى خاص ، دولتى را واژگون كرده باشد يقينا علّتى كلّى در كار بوده كه موجب گرديده است تا دولت مذكور به دنبال يك نبرد از پا در آيد . » ( 2 )
و هم او مىگويد :
هامش
( 1 ) . همان مأخذ ، ص 146 .
( 2 ) . مراحل اساسى انديشه در جامعهشناسى ، ص 27 .