آزادى ، در استقلال رؤيايى نسبت به قوانين طبيعت نيست ، بلكه در شناخت اين قوانين و در امكان به كار انداختن اصولى آنها در جهت مقاصد معيّنى است . اين مطلب چه در مورد قوانين طبيعت خارجى و چه در مورد قوانين حاكم بر وجود جسمى و روحى خود انسان صادق است . » ( 1 )
و نيز در آن كتاب پس از بحثى مختصر دربارهء اينكه انسان تحت شرايط خاصّ تاريخى و در جهتى كه آن شرايط تعيين كردهاند مىتواند و مىبايد اقدام كند ، مىگويد :
« در واقع شناخت اين دادهها عمل انسان را مؤثّرتر خواهد ساخت . هر اقدام در جهت مخالف اين دادهها به منزلهء واكنش و مقابله با مسير تاريخ خواهد بود . . . اقدام كردن در جهت سازگار با اين دادهها به معناى حركت در جهت تاريخ و قرار گرفتن در مسير تاريخ است ، امّا اين سؤال مطرح خواهد شد كه آزادى چه مىشود ؟ مكتب ماركس پاسخ مىدهد كه آزادى عبارت خواهد بود از آگاهى يافتن فرد به ضرورت تاريخى و به مسير جمعى كه وى به سوى آن كشانيده مىشود . » ( 2 )
بديهى است كه اين گفتهها مشكلى را حل نمىكند . سخن در رابطهء انسان با شرايط تاريخى است كه آيا انسان حاكم بر شرايط تاريخى است و مىتواند به آنها جهت بدهد و يا جهت آنها را تغيير دهد يا نه ؟
اگر انسان قادر نيست كه به تاريخ جهت بدهد و يا جهت تاريخ را تغيير دهد ، پس قهرا اگر خودش در جهت تاريخ قرار گيرد مىتواند به بقاى خود ادامه دهد و بلكه تكامل يابد ، و اگر در خلاف جهت تاريخ قرار گيرد قهرا نابود مىشود . اكنون اين پرسش مطرح است كه آيا انسان در قرار گرفتن و قرار نگرفتن در جهت تاريخ آزاد است يا مجبور ؟ و آيا بنابر اصل تقدّم جامعه بر فرد و اينكه وجدان و شعور و احساس فرد يكسره ساختهء شرايط اجتماعى و تاريخى - مخصوصا شرايط اقتصادى - است جايى براى آزادى باقى مىماند ؟
وانگهى « آزادى همان آگاهى به ضرورت است » يعنى چه ؟ آيا فردى كه در يك
هامش
( 1 ) . ماركس و ماركسيسم ، ص 249 ( ضميمهء پنجم ) .
( 2 ) . همان مأخذ ، ص 37 و 38 .