تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
تو گويى لفظ « من » در هر عبارت * به سوى روح مىباشد اشارت چو كردى پيشواى خود خرد را * نمىدانى ز جزء خويش خود را برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس ( 1 ) من و تو برتر از جا و تن آمد * كه اين هر دو ز اجزاى من آمد به لفظ « من » نه انسان است مخصوص * كه تا گويى بدان جان است مخصوص يكى ره برتر از كون و مكان شو * جهان بگذار و خود در خود جهان شو ( 2 ) مولوى گويد : اى كه در پيكار ، « خود » را باخته * ديگران را تو ز « خود » نشناخته تو به هر صورت كه آيى بيستى * كه منم اين ، و اللّه آن تو نيستى يك زمان تنها بمانى تو ز خلق * در غم و انديشه مانى تا به حلق اين تو كى باشى كه تو آن اوحدى * كه خوش و زيبا و سرمست خودى مرغ خويشى ، صيد خويشى ، دام خويش * صدر خويشى ، فرش خويشى ، بام خويش گر تو آدمزاده‌اى چون او نشين * جملهء ذرّات را در « خود » ببين ( 3 ) پس ، از نظر عارف روح و جان « من » واقعى نيست ، آگاهى به روح يا جان خود آگاهى نيست ، روح و جان مظهرى از « خود » و از « من » است ، من واقعى خداست ، هرگاه انسان از خود فانى شد و تعيّنات را در هم شكست و نديد ، از روح و جان اثرى باقى نماند ، آنگاه كه اين قطرهء جدا شده از دريا به دريا بازگشت و محو شد ، انسان به خود آگاهى واقعى رسيده است ، آن وقت است كه انسان خود را در همهء اشياء و همهء اشياء را در خود مىبيند و تنها آن وقت است كه انسان از خود واقعى با خبر مىشود .
هامش
( 1 ) . اشاره به جملهء معروف شيخ اكبر اهل عرفان ، محيى الدّين عربى ، كه قبلا نقل شد . ( 2 ) . گلشن راز ، ص 15 . ( 3 ) . مثنوى معنوى ( چاپ قديم ) ، ج 4 / ص 343 .