اروپايى بر نقطهء پوچ ايستاده است . امروز غرب دارد صادراتش را تحويل مىگيرد :
آشوب اجتماعى ، نوميدى سرگردانى حسّ حقارت ، نيهيليزم را . او همهء اينها را به ملّتها و تمدّنهاى ديگر تحميل كرده بود . . . نيهيليست چنين مىانديشد كه براى من نيست ، بگذار مال هيچكس نباشد . . . و بدين جهت به جانب انهدام خود ميل مىكند .
امّا عكس العمل ديگر را در پيدايش نوعى فلسفهء « بشر دوستانهء رومانتيك » مىبينيم كه در سطوح مختلفى روشنفكران غرب را به خود مشغول داشته است . يك سر آن راسل است با ديدهء سادهء عملى و سر ديگر آن سارتر با ديد فلسفى پيچيده و سخت و بىآرام و در اين وسط روشنفكران سياست و اقتصاد مثل « تيبورمند » كه مىكوشند راههاى عملى براى مشكلات خود و ديگران بيابند .
امّا سارتر . . . با آن مشرب عارفانه و آزادىاش از هر چه رنگ تعلّق پذيرد و آن تئورى پيچيدهء مسئوليّت و تعهّدش ، نمودى ديگر از روح غربى است كه با نوعى حسّ گناه مىخواهد جبران ما فات كند . سارتر مانند رواقيها به برادرى و برابرى بشر معتقد است و به حكومت جهانى ، به آزادى و اختيار و به پرهيزكارى و پارسايى .
سارتر ، امروز نمايندهء آن تمايل روشنفكرانه در غرب است كه مىخواهد با افكندن خود به دامن « بشريّتى كلّى » خود را از اضطراب خالى شدن زير پايش برهاند . . . با جانشين كردن هومانيسم ( 1 ) بجاى مذهب ، از خداى كلّى بشريّت كه جانشين خداى كهن شده است ، براى خود و تمام غرب طلب آمرزش مىكند . »
نتيجهء بارز انسانگرايى سارتر ، همان است كه هر چندى يك بار او را مىبينيم كه بر مظلوميّت اسرائيل اشك تمساح مىريزد و از ستم اعراب ، بالخصوص آوارگان فلسطين ، نالهها سر مىدهد .
جهان مظاهر عملى همهء انسانگرايان غربى را كه اعلاميّههاى بلند بالاى جهانى حقوق بشر را امضاء كردهاند مرتّب ديده و مىبيند ، نيازى به شرح نيست .
خود آگاهيهاى اجتماعى - اعمّ از طبقاتى ، ملّى ، انسانى - در عصر ما عنوان خود آگاهى روشنفكرانه يافته است . روشنفكر كسى است كه به يكى از اين خود آگاهيها رسيده باشد و درد طبقاتى يا ملّى يا انسانى يافته و در تلاش رهايى طبقهاش يا ملّتش يا همهء انسانها باشد و مىخواهد آگاهى خود را به آنها منتقل نمايد و آنها را به حركت و تلاش براى رهايى از اسارتهاى اجتماعى در آورد .
هامش
( 1 ) - انسانگرايى ، انسان مسلكى .