7 . خود آگاهى عرفانى يا عارفانه
خود آگاهى عارفانه آگاهى به خود است در رابطهاش با ذات حق . اين رابطه از نظر اهل عرفان از نوع رابطهء دو موجود كه در عرض يكديگر قرار گرفتهاند ، مثل رابطهء انسان با افراد اجتماع ، نيست بلكه از نوع رابطهء فرع با اصل ، مجاز با حقيقت ، و به اصطلاح خود آنها از نوع رابطهء مقيّد با مطلق است .
درد عارف ، بر خلاف درد روشنفكر ، انعكاس دردهاى بيرونى در خود آگاهى انسان نيست ، بلكه دردى درونى است ، يعنى دردى است كه از نيازى فطرى پيدا مىشود . روشنفكر از نظر اينكه دردش درد اجتماعى است اوّل آگاه مىشود و آگاهىاش او را دردمند مىسازد ، ولى درد عارف از آن نظر كه دردى درونى است ، خود درد براى او آگاهى است ، نظير درد هر بيمار كه اعلام طبيعت است بر وجود يك نياز .
حسرت و زارى كه در بيمارى است * وقت بيمارى همه بيدارى است هر كه او بيدارتر پردردتر * هر كه او آگاهتر رخ زردتر پس بدان اين اصل را اى اصلجو * هر كه را درد است او برده است بو درد عارف با درد فيلسوف نيز يكى نيست . عارف و فيلسوف هر دو دردمند حقيقتاند امّا درد فيلسوف درد دانستن و شناختن حقيقت است و درد عارف درد رسيدن و يكى شدن و محو شدن .
درد فيلسوف او را از ساير فرزندان طبيعت ، از همهء جمادات و نباتات و حيوانات متمايز مىسازد - در هيچ موجودى در طبيعت درد دانستن و شناختن نيست - امّا درد عارف درد عشق و جاذبه است ، آن چيزى است كه نه تنها در حيوان ، كه در فرشته نيز كه جوهر ذاتش خود آگاهى و دانستن است وجود ندارد .
فرشته عشق ندانست چيست قصّه مخوان * بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز