تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
جلوه‌اى كرد رخش ديد ملك عشق نداشت * خيمه در مزرعهء آب و گل آدم زد درد فيلسوف ، اعلام نياز فطرت « دانستن » است كه انسان بالفطره مىخواهد بداند ، و درد عارف اعلام نياز فطرت « عشق » است كه مىخواهد پرواز كند و تا حقيقت را به تمام وجود لمس نكرده آرام نمىگيرد . عارف ، خود آگاهى كامل را منحصرا در « خدا آگاهى » مىداند . از نظر عارف آنچه فيلسوف آن را « من » واقعى انسان مىشناسد ، من واقعى نيست ، روح است ، جان است ، يك تعيّن است - من واقعى ، خداست - با شكستن اين تعيّن ، انسان خود واقعى خويش را مىيابد . محيى الدّين عربى در فصوص الحكم ، فصّ شعيبى ، مىگويد : حكما و متكلّمين دربارهء خودشناسى زياد سخن گفته‌اند امّا معرفة النّفس از اين راهها حاصل نمىشود . هر كس گمان برد آنچه حكما دربارهء خودشناسى دريافته‌اند حقيقت است ، آماس كرده‌اى را فربه پنداشته است . يكى از پرسشهايى كه از شيخ محمود شبسترى در مسائل عرفانى شد كه منظومهء عرفانى كم نظير گلشن راز در پاسخ آنها به وجود آمد ، پرسش از « خود » و « من » بود كه چيست ؟ دگر كردى سؤال از من كه « من » چيست ؟ * مرا از من خبر كن تا كه « من » كيست ؟ چو هست مطلق آمد در اسارت * به لفظ « من » كنند از وى عبارت حقيقت كز تعيّن شد معيّن * تو او را در عبارت گفته‌اى « من » من و تو عارض ذات وجوديم * مشبّكهاى مشكاة وجوديم همه يك نور دان اشباح و ارواح * گه از آيينه پيدا گه ز مصباح آنگاه سخنان فلاسفه را در مورد روح و « من » و خودشناسى اينچنين انتقاد مىكند :