تمام بشريّت سود چندانى ندارد . ولى بازگشت پيغمبر جنبهء خلّاقيت و ثمربخشى دارد ، بازمىگردد و در جريان زمان وارد مىشود به اين قصد كه جريان تاريخ را تحت ضبط درآورد و از اين راه جهان تازهاى از كمال مطلوبها خلق كند . » ( 1 )
ما فعلا به تعبيرها و تفسيرهاى عرفانى كارى نداريم كه آيا درست است يا نادرست . آنچه مسلّم است اين است كه هر پيامبر در ابتدا درد خدا دارد ، دردى كه به جانش مىافتد ، درد خداجويى است ، به سوى او عروج مىكند و بالا مىرود و از آن سرچشمه سيراب مىشود . پس از آن ، درد خلق پيدا مىكند . درد خلقى يك پيامبر با درد خلقى يك به اصطلاح روشنفكر متفاوت است از آن جهت كه درد يك روشنفكر ، يك عاطفهء سادهء بشرى است ، يك انفعال و تأثّر است و اى بسا كه از ديد افرادى مانند « نيچه » يك ضعف تلقّى شود ، امّا درد يك پيامبر درد ديگرى است كه با هيچيك از آنها شباهت ندارد ، همچنانكه نوع خود آگاهى خلقى آنها نيز متفاوت است . آتشى كه در جان يك پيامبر شعله مىكشد آتشى ديگر است .
درست است كه پيامبر بيش از هر كس ديگر بسط شخصيّت پيدا مىكند ، نه تنها جانش با جانها يكى مىشود و همه را در برمىگيرد ، كه با جهان يكى مىشود و تمام جهان را در برمىگيرد ، و درست است كه از غم انسانها رنج مىبرد
لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ
( 2 ) . رسولى شما را آمده است كه سختيهاى شما بر او گران است ، براى نجات شما حرص مىورزد ) تا جايى كه از غم مردم تا سر حدّ هلاكت پيش مىرود
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً
( 3 ) .
گويا تو مىخواهى خود را از رنج و تأسّف هلاك سازى اگر اينها به سخن خدا ايمان نياورند ) ، و درست است كه از گرسنگى ، برهنگى ، مظلوميّت ، محروميّت ، بيمارى و فقر مردم رنج مىبرد و درد مىكشد تا آنجا كه نمىتواند در بستر خود با شكم سير بخوابد به نگرانى اينكه مبادا در اقصى بلاد كشور شكم گرسنهاى باشد ( هيهات أن يغلبنى هواى ، و يقودنى جشعى إلى تخيّر الأطعمة و لعلّ بالحجاز أو اليمامة من لا طمع له فى القرص و لا عهد له بالشّبع ، أو أبيت مبطانا و حولى بطون غرثى و أكباد حرّى ( 4 ) . دور باد كه هواى نفس بر من
هامش
( 1 ) . احياى فكر دينى در اسلام ، مقالهء « روح فرهنگ و تمدّن اسلامى » ، ص 143 و 144 .
( 2 ) . توبه / 128 .
( 3 ) . كهف / 6 .
( 4 ) . نهج البلاغه ، نامهء 45 ، نامهء على ( عليه السّلام ) به عثمان بن حنيف .