مانند گياه نيست كه تنها يك راه محدود در جلوى او هست و همينكه در شرايط معيّن رشد و نمو قرار گرفت ، خواه ناخواه موادّ غذايى را جذب و راه رشد و نمو را طى مىكند ؛ و همچنين مانند حيوان نيست كه به حكم غريزه كارهايى انجام دهد . بشر هميشه خود را در سر چهارراهيهايى مىبيند و هيچ گونه اجبارى ندارد كه فقط يكى از آنها را انتخاب كند ؛ ساير راهها بر او بسته نيست ؛ انتخاب يكى از آنها به نظر و فكر و اراده و مشيّت شخصى او مربوط است . يعنى طرز فكر و انتخاب اوست كه يك راه خاص را معيّن مىكند .
اينجاست كه پاى شخصيّت و صفات اخلاقى و روحى و سوابق تربيتى و موروثى و ميزان عقل و دورانديشى بشر به ميان مىآيد و معلوم مىشود كه آيندهء سعادتبخش يا شقاوت بار هر كسى تا چه اندازه مربوط است به شخصيّت و صفات روحى و ملكات اخلاقى و قدرت عقلى و علمى او و بالاخره به راهى كه براى خود انتخاب مىكند .
تفاوتى كه ميان بشر و آتش كه مىسوزاند و آب كه غرق مىكند و گياه كه مىرويد و حتّى حيوان كه راه مىرود وجود دارد ، اين است كه هيچ يك از آنها كار و خاصيّت خود را از چند كار و چند خاصيّت براى خود انتخاب نمىكنند ، ولى انسان انتخاب مىكند ، او هميشه در برابر چند كار و چند راه قرار گرفته است و قطعيّت يافتن يك راه و يك كار فقط به خواست شخصى او مرتبط است .
حتمى و غير حتمى
در آثار و روايات دينى و در اشارات قرآنى ، از قضا و قدر حتمى و قضا و قدر غير حتمى ياد شده است و چنين مىنمايد دو گونه قضا و قدر است : حتمى و غير قابل تغيير ، غير حتمى و قابل تغيير .
اين پرسش پيدا مىشود كه معنى قضا و قدر غير حتمى چيست ؟ اگر حادثهء خاصّى را در نظر بگيريم ، يا علم ازلى حقّ و ارادهء او به آن حادثه تعلّق گرفته است يا نگرفته است ؛ اگر تعلّق نگرفته است ، پس قضا و قدر در كار نيست ؛ اگر تعلّق گرفته است ، حتماً بايد واقع شود ، و الّا لازم مىآيد علم حقّ با واقع مطابقت نكند و لازم مىآيد تخلّف مراد از ارادهء حق ، كه مستلزم نقصان و ناتمامى ذات حقّ است .
به بيان جامعتر ، قضا و قدر در واقع عبارت است از انبعاث و سرچشمه گرفتن