بعزم مرحله عشق پيش نه قدمى * كه سودهاكنى از اين سفر توانى كرد
تو كز سراى طبيعت نميروى بيرون * كجا بكوى طريقت گذر توانى كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى * غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
شاه طاهر
هر آنكس كه بر كام گيتى نهد دل * به نزديك اهل خرد نيست عاقل
چو نقد بقا نيست در جيب هستى * ز دامان او دست اميد بگسل
روان است پيوسته از شهر هستى * به ملك عدم از پى هم قوافل
به صد آرزو رفت عمر گرامى * نشد آرزوى دل از دهر حاصل
ندانم چه مقصود دارى ز دنيا * كه گشتى مقيد به دام شواغل
اگر ميل كسب كمالات و همى * حريم ضمير ترا گشت شاغل
همان گير كز فيض فضل الهى * شدى بهرهمند از فنون فضائل
به اصناف آداب گشتى مؤدب * بدانش مقدم شدى در محافل
به قانون مشائيان بر مقاصد * اقامت نمودى صنوف دلائل
ز فرط توجه بسوى مبادى * چه اشراقيان كشف كردى مسائل
چه حاصل كه از صوب تحقيق دورى * به نزديك دانا به چندين مراحل
ندارد خبر فكر كوتاه بينت * ز ماهيت مبتدا در اوائل
ضمير تو ظاهر پرست است ورنه * چرا كرد در فعل اضمار فاعل
معلل باغراض نفسى است فعلت * كه گشتى از آن جوهر فرد غافل
ز اقسام اعراض در فن حكمت * جز اعراض نفسانيت نيست حاصل
تأمل در ابطال دور و تسلسل * نهاد است در پاى عقلت سلاسل
اگر قامت همتت را در اين ره * شود خلعت خاص توفيق شامل
نگردد سرا پرده چرخ و انجم * ميان تو و كعبه اصل حائل
نشينى طربناك در بزم وحدت * بشويى غبار غم كثرت از دل
شوى سرخوش از جام توحيد و گويى * تخلصت من سجن تلك اليهاكل
خدايا به آن شمع جمع نبوت * كه روشن به نور ويست اين مسائل
به شاهى كه او در نماز ايستاده * تصدق نموداست خاتم بسائل
به نور دل پاك زهراى ازهر * كه در عصمت او است آيات نازل