هر زمانى صد بصر مىبايدت * هر بصر را صد نظر مىبايدت
تا بدان هر يك نگاهى مىكنى * صد تماشاى الهى مىكنى
ميراشكى
شدم به عشق تو مشهور و نيستم خوشحال * كه هركه ديد مرا آورد ترا به خيال
سنايى
طرب اى عاشقان خوشرفتار * طلب اى نيكوان شيرين كار
در جهان شاهدى و ما فارغ * در قدح بادهيى و ما هشيار
بر سر دست عشقبازانند * ملك الموت گشته در منقار
اى هواهاى تو خدا انگيز * وى خدايان تو خدا آزار
ره رها كردهيى از آنى گم * عز ندانستهيى از آنى خوار
علم كز تو ترانه بستاند * جهل از آن علم به بود صد بار
ده بود آن نه دل كه اندروى * گاو و خر باشد و ضياع و عقار
كى درآيد فرشته تا نكنى * سگ زدر دور و صورت از ديوار
خود كلاه و سرت حجاب دهند * خود ميفزا بر آن كله دستار
افسرى كان نه دين نهد بر سر * خواهش افسر شمار و خواه افسار
اى سنايى از آن سگان بگريز * گوشهيى گير از اين جهان هموار
هان و هان تا تو را چو خود نكنند * مشتى ابليس ديدهى طرار
تر مزاجى نگرد در سقلاب * خشك مغزى مپوى در تاتار
گر سنايى زيار ناهمدم * گلهيى كرد از او شگفت مدار
آب را بين كه چون همى نالد * هر دم از همنشين ناهموار
*
تو به علم ازل مرا ديدى * ديدى آنگه به عيب بخريدى
تو به علم آن و من بعيب همان * رد مكن آنچه خود پسنديدى
حسن دهلوى
ساقيا مىده كه ابرى خاست از خاور سفيد * سرو را سر سبز شد صد برگ را چادر سفيد
ابر چون چشم زليخا بهر يوسف ژاله بار * ژالهها چون ديدهىيعقوب پيغمبر سفيد
عنكبوت غار را گفتم كه اين پرده چه بود * گفت مهمان عزيزى بود كردم در سفيد