مىرانم ، در سفر از آن كمك مىگيرم ، در راه رفتن تكيه گاه من است تا قدمهاى بلند بردارم ، با آن از رودخانه مىگذرم ، از افتادن بازم مىدارد ، عبايم بر آن مىافكنم تا از گرماى آفتاب سايبانى و از سرما محافظتم نمايد ، هرچه دور است با كمك آن به خود نزديكش مىسازم ، مركب سفر و وسيله باز كردن در خانهام مىباشد ، سگ را از خود با كمك آن دور مىكنم ، مانند شمشير است در جنگ ، از پدرم به من ارث رسيده و از من به فرزندم ارث مىرسد ، نيز گلهام را با آن مىچرانم و كارهاى زيادى با آن دارم ، حجاج مبهوت شد و بازگشت .
امير شاهى
اگر در پايت افكندم سرى عيبم مكن كاندم * چنان بودم كه از مستى ز سر نشناختم پارا
*
حقا كه به افسون دگرش خواب نيايد * آنكس كه شبى بشنود افسانهى ما را
بايزيد بسطامى
در تاريخ ابنزهره اندلسى آمدهاست : ابويزيد بسطامى سالها خدمت امام صادق عليه السلام بودهاست . امام او را طيفور سقا ناميده چون سقاى خانهى ايشان بودهاست ، پس از آنكه امام او را مرخص كرد تا به بسطام باز گردد ، اهل بسطام به خارج شهر آمدند تا از او استقبال به عمل آورند . بايزيد ترسيد كه از استقبال آنها مغرور شود . آن روز مصادف با ماه رمضان بود ، بايزيد از سفرهاش قرص نانى درآورد و در حالى كه بر الاغش سوار بود مشغول خوردن نان شد . زهاد و عباد از او بهخاطر افطار در ماه رمضان دورى كردند ، بايزيد با خود گفت : اى نفس اين علاج مرض تو بود .
بايزيد مىگويد : بنده خالقش را عشق نمىورزد تا اينكه خود را به آشكار و خفاء بذل رضاى او نمايد و خدا بداند در قلب او جز خدا نيست .
از او سئوال شد : علامت عارف چيست ؟ گفت : از ياد خدا غافل نشود ، از اداء حق او خسته نگردد ، به غير خدا مأنوس نشود . نيز گفت : عجيب نيست كه من تو را دوست داشتهباشم ، چرا كه من بنده فقيرم . عجيب آن است كه تو مرا دوست داشتهباشى در حالى كه سلطان قادرى هستى . از او سئوال شد : به چه وسيله بنده به درجه عالى مىرسد ؟ گفت : به كر و لال و كور بودن .
احمد بن خضرويه بلخى بر او وارد شد ، بازيد گفت : اى احمد تا چه زمانى سياحت مىكنى ؟ احمد گفت : آب اگر بايستد مىگندد ، بايزيد گفت : دريا باش تا نگندى .