تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
محضر آزادگان مىجستم از ابناى دهر * كاغذى در دست من دادند سرتاسر سفيد اى حسن اغيار را هرگز نباشد طبع راست * راستست اين زاغ را هرگز نباشد پر سفيد

حكمت‌ها

توبه پايه گناه را از بين مىبرد . فقر ، زيرك را از استدلال باز مىدارد . انسان كامل متوجه لغزش خود است . بيمارى زندان بدن است . غصه زندان روح است . آنچه انسان را مفرح كند ، همان او رامحزون نمايد . فرار در وقت خود ، پيروزى است . صحيح‌ترين نظر تو آن است كه از هواى نفس دور تر باشد .

امام

ابوحنيفه به مؤمن طاق گفت : امام تو ، جعفر صادق عليه السلام از دنيا رفت ، مؤمن گفت : ولى امام تو تا روز معلوم از دنيا نرفته‌است ، مهدى عباسى كه حضور داشت ، خنديد و ده هزار درهم به مؤمن طاق داد .

تبرك

شريف مكه ره‌آورد براى صلاح‌الدين ايوبى فرستاد . فرستاده يك يك هدايا را توضيح مىداد ، بادبزنى از برگ درخت خرما را نيز خارج كرد ، و گفت : اى پادشاه اين بادبزن را نه ملك و نه يكى از پدرانش مانند آن را نديده‌اند . ايوبى ناراحت شد و بادبزن را گرفت و مشاهده كرد بر آن دو بيت نوشته شده : من از درخت خرمايى ساخته شده‌ام ، كه سالها در مجاورت قبرى رشد كرده‌ام ، صاحب قبر بر همه سيادت دارد ، نيكبختى آن قبر كار مرا به جايى رساند كه اينك در دست پسر ايوب هستم . صلاح الدين فهميد اين بادبزن از نخلى است كه در مسجد رسول خدا روئيده‌است ، آن را بوسيد و بر سر گذاشت و به فرستاده گفت : راست گفتى ، راست گفتى .
مىكشد غيرت مرا گر ديگرى آهى كشد * زانكه مىترسم كه از عشق تو باشد آه او با رقيبان خاطرت خوبست و با ما خوب نيست * كار ما سهلست اما از تو اينها خوب نيست

كار عصا

حجاج بن يوسف باديه نشينى را ديد و به او گفت : چه در دست دارى ؟ گفت : عصايى است كه موقع نهار بر زمين مىگذارم و در حال حركت با خود بر مىدارم و چهارپايانم را با آن