فلسفه
اميرالمؤمنين على عليه السلام در بارهى احبار و علماء يهودى گويد : هركس طبعش معتدل باشد ، مزاجش صاف است . هركس ، مزاجش صاف باشد اثر نفس در آن قوت دارد . و هركس اثر نفس در وى قوى باشد به مراتب بالا ارتقا مىيابد و هركس چنين باشد به اخلاق نفسانى متخلق شده و موجوديت انسانى مىيابد و از حالت موجودى كه حيوان است خارج مىشود ، وى در باب فرشتگان وارد مىشود و تغيير حالت نمىدهد . يهودى گفت : اللَّه اكبر ! اى على بن ابى طالب ، همهى فلسفه را آوردى .
شاهد اعمال
مردى به شبلى گفت : مرا سفارشى بنما . شبلى گفت : تو را سفارش مىكنم به شعر شاعر كه گويد : وقتى به سرزمين قبيله آمدى ، از مخالفت بپرهيز ، كه چشمى موكل توست و چون تو بخواهى او نمىخواهد .
قالوا توقى الديار الحى ان لهم * عينا عليك اذا ما نمت لم تنم
در تلويحات مىگويد : بدان كه چشمهايى از ملكوت تو را مىبينند .
ناسزا
يكى از پيامبران از پروردگارش خواست كه زبان بدگويان را از وى بازدارد ، خدا به او وحى رسانيد : اين خصلت را به خودم ندادم چگونه به تو دهم .
حق نفس و بدن
نفس آدمى در بدن چون والى شهر است و قوهها و اعضاى بدن همانند ياران آن والى هستند . عقل نيز چون وزير والى است . شهوت عبدى بدكار است كه در پى خوشحالى است .
اين عبد به صورت نصيحت كنندهاى بر والى وارد مىشود ، نصيحت او كه چون نيش عقرب است و در برابر تدبير وزير مىباشد و لحظهاى از مخالفت با وزير دست برنمى دارد . هرگاه والى با وزير خود مشورت كند ، وزير را مسلط بر اين عبد قرار مىدهد تا عبد مرئوس باشد ، نه رييس و فرمانبر باشد نه مدير و امور شهر به خوبى اداره مىشود . نفس نيز در اداره امور هرگاه از عقل مدد جويد و مسلط بر شهوت باشد ، امورش به اصلاح بگذرد و در غير اين صورت فاسد شود خدا نيز ما را از پيروى از هواها بازداشتهاست و مىفرمايد :
وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى