كبر در خردسالى
كسى كه در خردسالى جايى بنشيند كه دوست دارد ، در بزرگسالى جايى مىنشيند كه دوست ندارد .
لبيك
سفيان بن عينيه مىگويد : امام سجاد عليه السلام در سفر حج وقتى لباس احرام پوشيد و خواست لبيك بگويد ، رنگ صورتش زرد شد و لرزهاى بر اندامش افتاد و توان گفتن لبيك نداشت ، به او گفته شد چرا لبيك نمىگويى ، فرمود : مىترسم در پاسخ من بگويد چه لبيكى .
دنيا
بشتاب ، بشتاب ، دنيا خانهى كسى نيست ، وقتى آدمى بر اسب خود سوار است و آن را مىجهاند در درياى خواستههايش فرو رفته است . مرگ را ناديده مىگيرد ، دستورهاى داده شده به او را ناديده مىگيرد . در آن هنگام ، دست روزگار ثروتش را از وى مىستاند و هرچه به او داده از او مىگيرد . غم بزرگى بر او مىگذارد و بار ناتوانى را بر او تحميل مىكند و او را بر مركب چوبين سوار مىكند . خويش و بيگانه او را بر دوش كشند و به ديار مردگان و جاى آفتها برند . خدايا ما را از خواب غفلت و جهالت بيدار كن و از درد تنبلى و بطالت نجات ده و دلهاى ما را از تعلق به غير خودت پيراسته ساز ، و ما را از كسانى قرار ده كه آنها را دوست دارى و آنان تو را دوست دارند . و سياهى قلب ما را به نور هدايت خودت ببر و ما را از كسانى قرار ده كه به آنان رو كردهاى و آنان از غير تو روى برگرداندهاند .
عطار
راه دور است اى پسر هشيار باش * خواب با گور افكن و بيدار باش
كار آسان نيست بر درگاه او * خاك مىبايد شدن در راه او
نيست اين وادى چنين سهل اى سليم * سهل پندارى تو از جهل اى لئيم
تو همين دانى كه اين بازار عشق * هست چون بازار بغداد و دمشق
برق استغنا چنين آتش فروخت * كز تف آن جملهى عالم بسوخت
صد هزاران خلق در زنار شد * تا كه عيسى محرم اسرار شد
صد هزاران طفل سر ببريده شد * تا كليم اللَّه صاحب ديده شد
صد هزاران جان و دل تاراج رفت * تا محمد يك شبى معراج رفت
مىجهد از بىنيازى صرصرى * مىزند درهم به يك دم عالمى