گويند
پروانه كه سوخت زآتش خنجر شمع * آن عاشق بىقرار غم پرور شمع
مىخواست نهان زچشم غيرش سازد * زان بال گشود و گشت گرد سر شمع
گويند
اين يك نفس كه بوى تو گل مىتوان شنيد * بيرون مرو زباغ كه فرصت غنيمت است
*
تا درين گله گوسفندى هست * ننشيند فلك ز قصابى
گويند
حفظ ناموس تو منظور است مىدانى تو هم * ورنه صد تقريب خوب از بهر رسواييم هست
بيمارى جسم
چشم ابوذر درد گرفت ، يكى از دوستانش گفت : چرا مداوا نمىكنى ؟ ابوذر گفت : من از مداواى چشم فارغ شدهام . گفتند : چرا دعا نمىكنى تا خدا عافيت دهد ؟ گفت : خواستههاى مهمترى از خدا دارم .
احتضار ابنمبارك
عبداللَّه مبارك در حال احتضار بود ، نگاهى به آسمان كرد و خنديد و گفت : عمل كنندگان بايد چنين كار كنند . ( مثل هذا فليعمل العاملون ) .
گويند
با بوالهوس از پاكى دامان تو گفتم * تا باز به دنبال تو بيهوده نگردد
سكوت
اسطرخس حكيم همواره در سكوت بود . علت سكوتش را پرسيدند . گفت : آن مقدار كه از سخن گفتن پشيمانم از سكوت پشيمان نيستم .
شكر بى جا
حكيمى گويد : اگر كسى بدون جهت از تو سپاسگزارى كند ، مطمئن باش اگر نعمتى به او برسانى كفران خواهد كرد .
خمول
حكيمى گويد : انزوا از مردم جز از سه كس پسنديده نيست . سلطان براى تدبير امور ،