معتصم به تميم گفت : عذرى دارى بياور . تميم گفت : اگر اميرالمؤمنين اجازه دهد مىگويم .
تبهكارىها زبان را لال مىكند و چشم دل را كور مىنمايد . گناه بزرگ است و جرم سنگين است . بدگمانى پيش آمده و غير از بخشش يا انتقام تو چيز ديگرى باقى نماندهاست . از تو تقاضا دارم هركدام به حال من نزديكتر و به خلافت تو شبيهتر است انجام دهى .
سپس چند بيت شعر سرود كه : من خود را بين شمشير و پوست كه براى كشتن من آماده شده مىبينم . گمان من اين است كه تو مرا خواهى كشت ، كسى از دست تقدير نمىتواند فرار كند . من ترسى از مرگ ندارم زيرا مىدانم مرگ بالاخره خواهد آمد . ولى در پى من بچههايى هستند كه آنها را رها كردهام و جگر آنها براى من خونين است . اگر من زنده بمانم آنها نيز زنده مىمانند و از من بهره مىبرند و اگر بميرم آنها نيز خواهند مرد .
ارى الموت بين السيف والنطع كامنا * يلاحظنى من حيث ما اتلفت
و اكثر ظنى انك اليوم قاتلى * واى امرء مما قضى اللَّه يفلت
و ما جزعى انى اموت و اننى * لا علم ان الموت شىء موقت
و لكن خلفى صبية قد تركتهم * و اكبادهم من حسرة تتفتت
فان عشت عاشوا خائضين بنعمة * اذود الاسى عنهم و ان مت موتوا
معتصم تبسمى كرد و گفت : نزديك بود شمشير از من در نكوهش پيشى گيرد . برو تو را به بچههايت بخشيدم . سپس دستور داد كه زنجيرهايش را باز كردند و او را والى ساحل فرات قرار داد .
قضاى حاجت
امام صادق عليه السلام مىفرمايد : كسى حاجتى را نزد من بيان مىكند من به سرعت حاجت او را روا مىكنم . مىترسم فوراً از آن حاجت مستغنى شود يا اگر كندى كنم ، كار من براى او فايدهاى نداشتهباشد .
فقر
اصمعى گويد : من در ريگزار لوى بودم ، مرد عربى آمد و گفت : خدا رحمت كند كسىكه گوشش از حرف من ناراحت نشود و از بدى حال من عبرت گيرد . خشكسالى شهرها را فرا گرفته ، ما گرسنه شديم و زندگى مانع بيان حال خود است . تهيدستى مرا برآن داشته كه به شما بگويم ، خدا رحمت كند كسى را كه مرا سير كند يا دعاى خيرى نمايد . گفتم : خدا تو را مورد لطف خود قرار دهد ، كيستى ؟ گفت : بدى پيشه مرا از نام بردن بستگانم باز مىدارد .