پيرى
كسى به ابوالعيناء كه از پيرى ضعيف شده بود ، گفت : چگونه صبح كردى ؟ گفت : صبح كردم در دردى كه مردم در پى آن هستند ، يعنى پيرى .
غم ديگران
حكيمى گويد : بيتابى در غم برادرت بهتر از صبر بر آن است . و صبر بر غمى كه به تو رسيده بهتر از بيتابى بر آن است .
عصا
حجاج بن يوسف باديه نشينى را ديد و به او گفت : چه در دست دارى ؟ گفت : عصايى است كه موقع نهار بر زمين مىگذارم و در حال حركت با خود بر مىدارم و چهارپايانم را با آن مىرانم ، در سفر از آن كمك مىگيرم ، در راه رفتن تكيه گاه من است تا قدمهاى بلند بردارم ، با آن از رودخانه مىگذرم ، از افتادن بازم مىدارد ، عبايم بر آن مىافكنم تا از گرماى آفتاب سايبانى و از سرما محافظتم نمايد ، هرچه دور است با كمك آن به خود نزديكش مىسازم ، مركب سفر و وسيله باز كردن در خانهام مىباشد ، سگ را از خود با كمك آن دور مىكنم ، مانند شمشير است در جنگ ، از پدرم به من ارث رسيده و از من به فرزندم ارث مىرسد ، نيز گلهام را با آن مىچرانم و كارهاى زيادى با آن دارم ، حجاج مبهوت شد و بازگشت .
عهد
ابوعبيده گويد : جمعى عليه حجاج شورش كردند . حجاج فرمان قتل آنها داد ، يكى از آنها باقى ماند كه وقت نماز رسيد ، حجاج به قتبية بن مسلم گفت : اين زندانى در اختيار توست ، فردا او را نزد ما بياور ، قتبيه مىگويد : بيرون شدم و آن مرد با من بود ، در راه به من گفت خيرى در تو هست ؟ گفتم : چه خيرى ؟ گفت : امانتهايى نزد من است ، مولاى تو مرا خواهد كشت ، مرا رهاكن كه هم با اهل و عيالم وداع كنم و حق مردم را باز گردانم و وصيت بكنم ، خدا را كفيل قرار مىدهم كه صبحدم نزد تو آيم . قتبيه گويد : از اين حرف خندهام گرفت ولى او توجهى به خندهى من نكرد و خواستهاش را تكرار نمود و اصرار كرد عهدى است كه برمىگردد . من به او گفتم برو . وقتى از جلو چشمانم غايب شد ، مانند كسىكه خوابيدهباشد از غفلت بيدار شدم و گفتم اينك چكار كنم . به ناچار به خانه آمدم و با اهل خانه تا صبح در آن شب طولانى نخوابيديم .
صبح كسى در خانه را به صدا درآورد ، رفتم در را باز كردم ، ديدم هم او بازگشتهاست ؟