گريه سوزناك
شعبى گويد : نزد شريح قاضى بودم . زنى آمد و به سختى گريه مىكرد و از شوهرش شكايت داشت . به شريح گفتم : از حال او برمى آيد كه مورد ستم واقع شدهاست . شريح گفت :
از كجا معلوم است ؟ گفتم : مگر گريه سوزناك او را نمىبينى ؟ شريح گفت : گريه سوزناك او تو را فريب ندهد . برادران يوسف پس از كارشان شبانه نزد يعقوب آمدند و سخت گريستند .
بخشش شاهانه
پادشاهى از خطاى كسى گذشت و سپس او را مورد سرزنش قرار داد . به شاه گفت : اگر مىخواهى صورت رضايت خود را از من نخراشى چنين كن .
هجو امير
شاعرى يكى از اميران خراسان را هجو نمود . امير شاعر را خواست و شاعر فرار كرد و سپس با نامهاى كه مادرش براى امير نوشته بود نزد امير رفت . امير پرسيد : با چه رويى آمدهاى ؟ گفت : با همان رويى كه خدا را بدتر از اين گناهان مىكنم و نزد او مىروم . امير او را تصديق كرد و انعام داد .
جنگ امين و مأمون
وقتى امين در محاصره سپاه برادرش قرار گرفت ، سپاهيانش اطراف او را گرفتند و تقاضاى حقوق خود مىكردند . امين صبحدم ، فرياد محاصره كنندگان از بيرون شهر و شورشگران از درون شهر را شنيد . گفت : خدا هر دو را نابود كند كه جمعى طالب خون من و عدهاى طالب مال من هستند . يكى از دوستانش گفت : امير در آشكار و نهان سخن بسيار ظريفى گفت .
عجله در قضاوت
يكى از قضات گفته است : وقتى كسى آمد و از چشم كور شدهاش به وسيلهى ديگرى شكوه كرد ، هنوز حكم صادر نكن ، تا طرف مقابل را بياورند ، چه بسا او بيايد و هر دو چشمش درآمدهباشد .
بخشش شاهانه
انوشيروان دهانه اسب را كشيد و دهانه پاره شد . انوشيروان فرمان داد دست ميرآخور را قطع كنند . ميرآخور گفت : سلطان انسانها ، دهانه سلطان حيوانات را به آسانى مىكشد ، اگر به سختى مىكشيد چه مىشد ؟ انوشيروان او را عفو كرد .