بخشش
افلاطون گويد : پيروزى ، شفاعت كنندهى گنهكاران در پيشگاه كريمان است .
دشمن
همچنين گويد : وقتى دشمن در دسترس تو بود ، از زمرهى دشمنان خارج و در گروه دوستان تو قرار گرفتهاست .
سخن بليغ
والى شام ، اسحاق بن عمران كه در غل و زنجير بود ، نزد هارون الرشيد آوردند . هارون به وى گفت : تو را والى بهشتى چون دمشق كردم و تو آن را به صورت كوهى از سنگ و بيابانى وحشتناك درآوردى . اسحاق گفت : راهى ديگر نداشتم ، من كسانى را مسلط بر مردم كردم كه تعدى روا داشتند ، آنان ديدند جنگ با ترك آبادانى بهتر از زيان رساندن به خليفه است .
امير به جاى غضب و مورد مؤاخذه قرار دادن من ، حق خود را از آنها بگيرد . هارون الرشيد گفت : كلام تازهاى از بيمناك است ، چرا كه حكيمان گويند : برترين سخن بديهه ، سخن در حال بيمناكى است .
حيله براى هديه
محمد بن سائب گويد : با جمعى از شاعران به دربار اسحاق بن ايوب امير موصل رفتيم و هر كدام در وصف او قصيدهاى سروديم و در انتظار جايزه او بوديم . ولى جايزهاى نداد ، اقامت ما هم در موصل به درازا كشيد . اسحاق كنيزى به نام بدعت داشت كه فريفته او بود . با خودم گفتم : به خدا خدعهاى مىكنم . روزى نزد اسحاق رفتم و گفتم : مىدانيد بدعت در بارهى تو با همسالان خود بهخاطر محبت به ما چه گفته است ، اسحاق از شنيدن نام بدعت خوشحال شد و گفت : چه گفته است ؟ گفتم : بدعت مىگويد : شما را به خدا براى من انگشترى بسازيد و نام اسحاق را بر نگين آن حك كنيد .
باللَّه ان صنعتن لى خاتماً * فانقشن اسحق على الخاتم
گونههاى اسحق درخشيد و گفت : به خدا ، بدعت نمكين حرفى زدهاست ! و فرمان داد صد دينار و اسب و خلعت به من دهند و گفت : هر سال اين سهميه را دارى و به بقيه چيزى نداد .
بخشش شاهانه
تميم بن جميل در ساحل فرات آشوب راه انداخته بود . او را نزد خليفه معتصم آوردند .
معتصم دستور داد شمشير و پوستى را حاضر كنند . جلاد آن را براى كشتن او حاضر كرد .