گفتم : بازگشتى ! گفت : چگونه برنگردم در حالى كه خدا را كفيل خود قرار داده بودم . او را نزد حجاج بردم ، حجاج تا مرا ديد جوياى اسير شد . گفتم : حاضر است ، اسير را احضار كرد و من قصهام را براى حجاج بازگفتم . حجاج به شگفت آمد و چند بار به او خيره شد و گفت او را به تو بخشيدم . من و اسير خارج شديم و من به اسير گفتم : برو هر جايى كه مىخواهى . اسير سر به آسمان برد و شكر خدا را بجاى آورد و به من نه خوب و نه بد چيزى نگفت . با خودم گفتم : به خداى كعبه ديوانه است ! روز بعد نزد من آمد و بسيار تشكر كرد و گفت : ديروز تشكر از تو را فراموش نكردم ، بلكه نخواستم با شكر خدا ، شكر شما را هم گفتهباشم .
نه كلمه در عزت انسان
در كتاب جواهر ابوعبيده آمدهاست : على عليه السلام بين كلمات خود ، نُه كلمه آورده كه طمع همهى بليغان از آوردن يكى از آنها را قطع كردهاست . از اين نه كلمه ، سه كلمه در مناجات با خدا ، سه كلمه در اهميت دانش و سه كلمه در اهميت ادب است . آن سه كلمه كه مناجات خداست عبارت است از : در عزتمندى من بس است كه تو خداى منى . و در فخر من بس است كه من بندهى توأم . تو براى من چنانى كه من مىخواهم پس مرا توفيق ده كه آنچنان كه تو مىخواهى باشم .
آن سه كلمه كه در باره دانش است عبارتت است از : انسان پنهان در زير زبان خود است .
هر كس قدر خود بداند ، از اعتبار نيفتادهاست . سخن بگوييد تا شناخته شويد .
و آن سه كلمه كه در باره ادب است عبارت است از : اكرامش كن تا امير بر او باشى . از او بى نياز شو تا همتاى او گردى . اظهار نياز كن تا اسير او باشى .
زيبايى و زشتى
اى نيكو رخسار از بيهوده گويى بپرهيز و زينت را به زشتى مبدل نساز و اى بد قيافه احسان كن و دو زشتى را با هم همراه ننما .
يا حسن الوجه توق الخنا * لا تبديل الزين بالشين
و يا قبيح الوجه كن محسنا * لا تجمعن بين قبيحين
نعمت
به حكيمى گفتند : نعمت چيست ؟ گفت : در هشت چيز است و عبارت است از : ثروت ، امنيت ، عافيت ، جوانى ، زيبايى ، عزت ، دوستان ، همسر خوب .