چون در نخست نيك و بد از هم جدا شدند * واعظ بگوشهاى بنشين اين فسانه چيست
آدم ز سرنوشت برون آمد از بهشت * بسم اللَّه اى فقيه بگو عيب دانه چيست
سلمان اگر نه مهر مهى هست در دلت * بر سينهات زداغ محبت نشانه چيست
ميرزا مخدوم شريفى
بشتاب چو دارى هوس كشتن اشرف * ترسم كه خبر يابد و از ذوق بميرد
*
كسى را لاف عصمت مىرسد پيش خردمندان * كه وقت دلربايى تو ايمان را نگهدارد
گويم
فرخنده شبى بود كه آن دلبر مست * آمد ز پى غارت دل تيغ بدست
غارت زدهام ديد خجل گشت و دمى * با من ز پى رفع خجالت بنشست
اين ابيات را در سحر جمعه روز بيستم ماه صفر سال 992 در محروسه تبريز نگاشتم .
مولوى
دائماً غفلت ز گستاخى بود * كه برو تعظيم از ديده رود
لا تؤاخذنا نسينا شد گواه * كه بود نسيان بوجهى هم گناه
زانكه استكمال تعظيم او نكرد * ورنه نسيان در نياوردى نبرد
از تهاون كرد در تعظيمها * تا كه نسيان زاد با سهو و خطا
گرچه نسيان لابد و ناچار بود * در سب ورزيدن او مختار بود
عبدى گنابادى
زود چو شمعت فتد از سر كلاه * چند كنى موى سفيدت سياه
موى سياه گر به صد افسون كنى * قد كه دو تا گشت به آن چن كنى
وه كه مرا بر چهل افزود پنج * وز پى آن قافيه گرديد رنج
من كه دو مويم ز سپهر اثير * پيش حريفان نه جوانم نه پير
نام نكردند جوانان به من * من نكنم نيز به پيران سخن