تا طعامى كه هست مىنوشند * همچو زنبور بر تو مىجوشند
تا به روزى كه ده خراب شود * كيسه چون كاسه رباب شود
ترك صحبت كنند و دلدارى * دوستى خود نبود پندارى
بار ديگر كه بخت باز آيد * كامرانى ز در فراز آيد
دوغ بايى بپز كه از چپ و راست * در وى افتند چون مگس در ماست
راست گويم سگان بازارند * كاستخوان از تو دوستتر دارند
*
كم گريز از شير و اژدرهاى نر * ز آشنايان اى برادر الحذر
خويش را موزون و پست و سخته كن * زاب ديده نان خود را پخته كن
اى كمان و تيرها بر ساخته * صيد نزديك و تو دور انداخته
آنچه حق است اقرب از حبل الوريد * تو فكنده تير فكرت را بعيد
هركه دور اندازتر او دور تر * وز چنين گنجى بود مهجورتر
فلسفى خود را در انديشه بكشت * گويد و او را سوى گنجست پشت
جاهدوا فينا بگفت آن شهريار * جاهدوا عنا نگفت اى بيقرار
اى بسا علم و ذكاوات و فطن * گشته رهرو را چو غول راهزن
در گذر از فضل و از جلدى و فن * كار خدمت دارد و خلق حسن
بهر آن آورد خالق ما برون * ما خلقت الانس الا يعبدون
عطار
كاف كفر اى دل به حق المعرفه * خوشترم آيد ز فاى فلسفه
زانكه اين علم لزج چون ره زند * بيشتر بر مردم آگه زند
در سفر حجاز آوردهام :
هركه نبود مبتلاى ماهروى * نام او از لوح انسانى بشوى
دل كه فارغ باشد از مهر بتان * لتهى حيضى به خون آغشته دان
سينهى فارغ زمهر گلرخان * كهنه انبانيست پر از استخوان
كل من لم يعشق الوجه الحسن * قرب الجل اليه والرسن
يعنى آنكس را كه نبود عشق يار * بهر او پالان و افسارى بيار