ابوسعيد
دل كرد بسى نگاه در دفتر عشق * جز رويت نديد هيچ رو در خور عشق
چندانكه رخت حسن نهد بر سر حسن * شوريده دلم عشق نهد بر سر عشق
اميدى
افتاده حكايتى در افواه * كآيينه سياه گردد از آه
اين طرفه كه آه صبگاهى * زآيينه دل برد سياهى
گويند
اى نفس دمى مطيع فرمان نشدى * وز كرده خويشتن پشيمان نشدى
صوفى و فقيه و زاهد و دانشمند * اين جمله شدى ولى مسلمان نشدى
سعدى
گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى * روا بود كه ملامت كنى زليخا را
قبر ليلى
وقتى ليلى از دنيا رفت ، مجنون به روستاى او رفت و از قبر او پرسيد ، ولى آن را به او نشان ندادند ، وى قبرها را بو مىكرد تا بوى قبر ليلى را استشمام كرد ، در آنجا اين بيت را سرود .
مىخواهند قبرش را بر دوستش مخفى كنند ، در حالى كه بوى خوش قبر دلالت بر قبر مىكند .
ارادوا ليخفوا قبرها على محبّها * و طيب تراب القبر دل على قبر
وى همواره شعر را مىخواند تا از دنيا رفت و كنار او دفن شد .
دعا براى پدر
زنى باديه نشين ، كنار قبر پدرش ايستاد و گفت : باباجان در فقدان تو به خدا توجه مىكنم و پيامبر كه اسوه حسن است در مصيبت تو ياد مىآورم . سپس گفت : خدايا بنده تو بدون توشه و بدون آنچه در دست بندگان است و محتاج به آنچه تو دارى بر تو وارد شدهاست ، پروردگارا ، تو بهترين كسى هستى كه آرزومندان به سوى او مىآيند و تهيدستان از فضل او غنى مىگردند و گنهكاران در رحمت او غوطهور مىشوند . پروردگارا پس قرار او را نزد خودت ، موجب رحمت گردان و گهواره او را بهشت خودت قرار ده . سپس گريست و بازگشت .
مولوى
اين دغل دوستان كه مىبينى * مگسانند دور شيرينى