تصوف
يكى از بزرگان صوفيه گويد : تصوف مانند سرسام است ( مرضى كه موجب هذيان شود ) .
آغازش هذيان و آخرش سكوت است و چون امكان يابد لال شود .
ابنسينا
مجدالدين بغدادى ، مىگويد : پيامبر خدا را به خواب ديدم ، به او گفتم : در بارهى ابنسينا چه مىگوئى ؟ فرمود : مردى بود كه مىخواست بدون واسطه به خدا برسد ، او را با دستم در حجاب قرار دادم و او در آتش افتاد . « 1 »
گر كسب كمال مىكنى مىگذرد * ور فكر محال مىكنى مىگذرد
دنيا همه بر سر خيالست خيال * هر نوع خيال مىكنى مىگذرد
گلخنى
هر چند شب آزردهتر از كوى توايم * پيش از همه كس روز دگر سوى توايم
گويم
جان به بوسى مىخرد آن شهريار * مژده اى عشاق آسان گشت كار
ابذلوا ارواحكم يا عاشقين * ان تكونوا فى هوانا صادقين
در جوانى كن نثار دوست جان * رو عوان بين ذالك را بخوان
پير چون گشتى گران جانى مكن * گوسفند پير قربانى مكن
هركه در اول نسازد جان نثار * جان دهد آخر به درد انتظار
سلمان ساوجى
از بسكه شكستم و بستم توبه * فرياد همى كند زدستم توبه
ديروز به توبهيى شكستم ساغر * امروز به ساغرى شكستم توبه
خواجه نصير طوسى
از هر چه نه از بهر تو كردم توبه * ور بى تو غمى خورم از آن غم توبه
وان نيز كه بعد از اين براى تو كنم * گر بهتر از آن توان از آن هم توبه
حسن دهلوى
دارم دلكى غمين بيامرز و مپرس * صد واقعه در كمين بيامرز و مپرس
هامش
( 1 ) - مانند اين رؤياها نمىتواند دستمايه قضاوت در مورد افراد باشد .