شب
امير خسرو دهلوى در كتاب خسرو و شيرين از شب و پناه به خدا ، مىگويد :
شبى تاريك چون درياى پر قير * به دريا در فكنده چشمهى شير
زجنبيدن فلك بيكار گشته * ستاره در رهش سيار گشته
سوادش تيره چون سوداى خامان * بدامان قيامت بسته دامان
غنوده در عدم صبح شب افروز * به قير انباشته دروازهى روز
بكنج صبح قفل افكنده افلاك * كليد گنج را گم كرده در خاك
جهان چون اژدهاى پيچ در پيچ * بجز دود سيه گردش دگر هيچ
شبى زينگونه تاريك و جگر سوز * زغم بىخواب شيرين سيه روز
اگر چه پاسبان بيدار باشد * نه همچون عاشق بيمار باشد
به آب ديده با شب راز مىگفت * ز روز بد حكايت باز مىگفت
كزين بىمهرى و تاريك رويى * شبى بارى ز بخت من نگويى
بپايان شو كه من زين بىقرارى * بخواهم مرد ازين شب زندهدارى
مگر سوگند خوردى اى جهان سوز * كه بعد از مردنم شيرين شوى روز
چه خسبى خيز اى صبح سيه روى * به آب چشم من رخ را فرو شوى
مگر كردى تو هم ز آشوب غم جوش * كه كردى خنده را چون من فراموش
گرفتم كز خمار بادهى دوش * صبوحى گشت مستان را فراموش
چه شد يارب بگه خيزان شب را * كه در تسبيح نگشايند لب را
مگر بگسست ناى مطرب پير * كه بر ناورد امشب ناله زير
مگر بر نوبتى خواب اشتلم كرد * كه امشب خواستن را وقت گم كرد
مگر شد بسته مرغ صبح در دام * كه بانگى بر نمىآرد بهنگام
گهى باشد كه اين شب روز گردد * دل پر سوز من بىسوز گردد
ازين ظلمات غم يابم رهايى * به چشم خويش بينم روشنايى
بسى مىكرد زينسان نااميدى * كه ناگه از افق سر زد سفيدى
چو لاله گرچه بودش بر جگر داغ * ز باد صبحدم بشكفت چون باغ
چه خوش باديست باد صبگاهى * كزو در جنبش آيد مرغ و ماهى
در آندم هر دلى كافسرده باشد * اگر زنده نگردد مرده باشد