دلى كو نور صبح راستين يافت * كليد كار خود در آستين يافت
همان در زن كه ملك عالم آنجاست * وگر زان بيشتر خواهى هم آنجاست
چو شيرين يافت نور صبحدم را * بروشن خاطرى بر زد علم را
بمسكينى جبين بر خاك ماليد * زدل پيش خداى پاك ناليد
كه اى در هر دلى دانندهى راز * به بخشايش درت بر بندگان باز
زناكامى دلم تنگ آمد از زيست * تو ميدانى كه كام چون منى چيست
چو تو اميد هر اميدوارى * اميدم هست كاميدم برآرى
جز اين در دل ندارم آرزويى * كه يابم از وصال دوست بويى
درونم سوخت زين حاجت نهانى * گرم حاجت برآرى مىتوانى
نشاطى ده كزين غم شاد گردم * ز زندان فراق آزاد گردم
بسر كبريا در پردهى غيب * بوحى انبياء در حرف لا ريب
بنور مخلصان در روسفيدى * بصبر مفلسان در نااميدى
بدان تاريك زندان مغاكى * ببالين فراموشان خاكى
به خون غازيان در قطع پيوند * بسوز مادران در مرگ فرزند
به آهى كز سر شورى برآيد * بخارى كز سر گورى برآيد
به مهر اندوده دلهاى كريمان * بگرد آلوده سرهاى يتيمان
بشبهاى سياه تنگدستان * بدلهاى سفيد حق پرستان
بعشق نو در آغاز جوانى * بغمهاى كهن در دل نهانى
بدان بىدل كه هستى نايدش ياد * بدان دل كو بود در نيستى شاد
بدان سينه كه دارد عشق جاويد * بهجرانى كه هست از وصل نوميد
كه بردارى غم از پيرامن من * نهى مقصود من در دامن من
گرفتارم بدست نفس خود رأى * برحمت بر گرفتاران ببخشاى
اگر چه ماجرا هست از ادب دور * تو آنى كز تو نتوان داشت مستور
حافظ
از تهتك مكن انديشه و چون گل خوش باش * زانكه تمكين جهان گذران اينهمه نيست