تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 745

مساهمون:

ص٧٤٥
سوزش و تلخى است غرض از شراب * ورنه به‌شيرينى از او بهتر آب لاله رخان گرچه كه داغ دلند * روشنى چشم و چراغ دلند مهر و جفا كاريشان دل فروز * ديدن و ناديدنشان سينه سوز حسن چه دل بود كه دادش نداد * عشق چه تقوى كه بيادش نداد دامن از انديشه‌ى باطل بكش * دست زآلودگى دل بكش قدر خود آنها كه قوى يافتند * از قدم پاك روى يافتند كار چنان كن كه درين تيره خاك * دامن عصمت نكنى چاك چاك عشق بلند آمد و دلبر غيور * در ادب آويز رها كن غرور چرخ در اين سلسله پا در گل است * عقل در اين ميكده لايعقل است جان و جسد خسته‌ى اين مرهمند * ملك و ملك سوخته‌ى اين غمند
امير خسرو دهلوى
اى دو جهان ذره‌اى از راه تو * هيچ‌تر از هيچ بدرگاه تو راز تو بر بىخبران بسته در * باخبران نيز زتو بىخبر وصف تو زاندازه‌ى دانش فزون * كار تو زانديشه مردم برون فكرت ما را سوى تو راه نيست * جز تو كس از سر تو آگاه نيست در تو زبان را كه تواند گشاد * هاى و هويت را كه تواند نهاد حكم ترا در خم اين نه زره * رشته دراز است گره بر گره
گر همه عالم بهم آيند تنگ * به نشود پاى يكى مور ، لنگ جمله جهان عاجز يك پاى مور * واه كه بر قادر عالم چه زور به كه زبيچارگى جان خويش * معترف آييم به نقصان خويش گمشدگانيم درين تنگناى * ره كه نمايد كه تويى رهنماى خسرو مسكين ز دل مستمند * طرح به‌تسليم رضايت فكند كار نگويم كه چسان كن به دو * آنچه زتو مىسزد آن كن به دو

نفس و بدن

يكى از عارفان گويد : اگر الفت عارضى بين نفس و بدن نبود ، يك چشم بهم زدن نفس در بدن قرار نمىگرفت ، چون آن دو با هم فرق بسيارى دارند ، با اين وصف وقتى به ياد زمانى كه در قفس تن بوده مىافتد ، نزديك است از شوق ذوب گردد و با اين حال آرزوى جدايى از او