سعدى
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم * نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
گويند
ساكنان سر كوى تو نباشند به هوش * كان زمينست كه از وى همه مجنون خيزد
اهلى
به عاشقان جگر چاك چون رسى اهلى * بيك دو چاك كه در جيب پيرهن كردى
*
بجز هلاك خودش آرزو نباشد هيچ * كسى كه يافت چو پروانه ذوق جانبازى
مجير
به غم شاد شوى مىدانم * غم دل با تو از آن مىگويم
شكيبى
شبهاى هجر را گذرانديم و زندهايم * ما را به سخت جانى خود اين گمان نبود
*
اى غائب از دو ديده چنان در دل منى * كز لب گشودنت به من آواز مىرسد
حسن دهلوى
يكسر مو دلت سفيد نگشت * هيچ مو در تنت سياه نماند
اى حسن توبه آن گهى كردى * كه ترا قوت گناه نماند
صبرى
چون دل به شكوه لب بگشايد بگو كه من * شرمنده از كدام وفاى تو زادمش
يحيى
پاكبازم آرزوى دل نمىدانم چيست * اين كه مردم وصل مىگويند حيرانم كه چيست
رياست
ابوسهل صعلوكى صوفى گويد : هركس پيش از آمادگى رياست ، به رياست تن دهد ، خود را به خوارى انداختهاست .
وى نيز گويد : هركس آرزوى مقامى كند كه ديگران آن را به زحمت بدست آوردهاند ، به آنان خيانت كردهاست .