تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨
نفوذ كند چه مانع رسيدن نور خورشيد به ماه مىگردد . لذا چه بسا خواجه نصير نويسنده تجريد كه مىگويد زمين شفاف است از باب اشتباه قلم باشد ، البته اگر بگوييم مراد از شفاف اين است كه جسمى بىرنگ و پرتو نداشته‌باشد اين خلاف اصطلاح است . و هركه در كتابهاى حكمت دقت كند شفاف را جسمى مىنامند كه داراى رنگ و پرتو نورانى است . به نظرم مىرسد كه حرف فاضل قوشجى صحيح نباشد . جامى
شيخ نادان برد زنادانى * ظن ، كه شد اين كمال انسانى
كه كند خانقاه و صومعه جاى * واكشد پا زباغ و راغ و سراى ابلهى چند گرد او گردند * تابع ذكر و ورد او گردند بر خلايق مقدمش دارند * هر چه گويد مسلمش دارند مقتداى زمانه خواجه فقيه * با درون خبيث و نفس سفيه حفظ كرده‌است چند مسأله‌اى * در پى افكنده از خران گله‌اى سينه پركينه دل پر از وسواس * كرد ضايع به گفتگو انفاس عمر خود كرده در خلاف و مرا * صرف حيض و نفاس و بيع و شرا گشته مشعوف لايجوز و يجوز * مانده عاجز به كار دين چو عجوز با چنين كار و بار كرده قياس * خويشتن را كه هست اكمل ناس حد ايشان به مذهب عامه * حيوانى است مستوى القامه پهن ناخن برهنه پوش زموى * به دو پاره سپر به خانه و كوى هر كه را بنگريد كاين سانست * مىبرندش گمان كه انسانست

پيرى و معركه

ابن مهلبى گويد : در دربار منتصر بودم ، جماز كه پيرمردى خميده پشت بود وارد شد . منتصر به من گفت از او بپرس آيا با اين وضع باز هم علاقه به زنان دارى ؟ من هم از او اين پرسش را جويا شدم . گفت : بلى . گفتم : چه علاقه‌اى دارى ؟ گفت : مىخواهم جاكش آنها باشم . منتصر اينقدر خنديد كه به پشت افتاد . گويند
با هركه نشستى و نشد جمع دلت * ور تو نرهيد زحمت آب و گلت زنهار صحبتش گريزان ميباش * ورنه نكند روح عزيزان بحلت