نفوذ كند چه مانع رسيدن نور خورشيد به ماه مىگردد . لذا چه بسا خواجه نصير نويسنده تجريد كه مىگويد زمين شفاف است از باب اشتباه قلم باشد ، البته اگر بگوييم مراد از شفاف اين است كه جسمى بىرنگ و پرتو نداشتهباشد اين خلاف اصطلاح است . و هركه در كتابهاى حكمت دقت كند شفاف را جسمى مىنامند كه داراى رنگ و پرتو نورانى است . به نظرم مىرسد كه حرف فاضل قوشجى صحيح نباشد .
جامى
شيخ نادان برد زنادانى * ظن ، كه شد اين كمال انسانى
كه كند خانقاه و صومعه جاى * واكشد پا زباغ و راغ و سراى
ابلهى چند گرد او گردند * تابع ذكر و ورد او گردند
بر خلايق مقدمش دارند * هر چه گويد مسلمش دارند
مقتداى زمانه خواجه فقيه * با درون خبيث و نفس سفيه
حفظ كردهاست چند مسألهاى * در پى افكنده از خران گلهاى
سينه پركينه دل پر از وسواس * كرد ضايع به گفتگو انفاس
عمر خود كرده در خلاف و مرا * صرف حيض و نفاس و بيع و شرا
گشته مشعوف لايجوز و يجوز * مانده عاجز به كار دين چو عجوز
با چنين كار و بار كرده قياس * خويشتن را كه هست اكمل ناس
حد ايشان به مذهب عامه * حيوانى است مستوى القامه
پهن ناخن برهنه پوش زموى * به دو پاره سپر به خانه و كوى
هر كه را بنگريد كاين سانست * مىبرندش گمان كه انسانست
پيرى و معركه
ابن مهلبى گويد : در دربار منتصر بودم ، جماز كه پيرمردى خميده پشت بود وارد شد .
منتصر به من گفت از او بپرس آيا با اين وضع باز هم علاقه به زنان دارى ؟ من هم از او اين پرسش را جويا شدم . گفت : بلى . گفتم : چه علاقهاى دارى ؟ گفت : مىخواهم جاكش آنها باشم . منتصر اينقدر خنديد كه به پشت افتاد .
گويند
با هركه نشستى و نشد جمع دلت * ور تو نرهيد زحمت آب و گلت
زنهار صحبتش گريزان ميباش * ورنه نكند روح عزيزان بحلت