سبو كشان همه در بندگيش بسته كمر * ولى زترك كله خيمه بر سحاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشتهى رحمت * زجرعه بر رخ حور و پرى گلاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز * كشيده وسمه و بر برگ گل گلاب زده
سلام كردم و بر من به روى خندان گفت * كهاى خماركش مفلس شراب زده
كه كرد اينكه تو كردى بضعف و همت و رأى * ز كنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ، ترسمت ندهند * كه خفتهاى تو در آغوش بخت خواب زده
*
مفروش عطر عقل به هندوى زلف يار * كانجا هزار ناقهى مشكين به نيم جو
مولوى
منبسط بوديم يك جوهر همه * بى سر و بىپا بديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب * بىگره بوديم و صافى همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره * شد عدد چون پايههاى كنگره
كنگره ويران كنيم از منجنيق * تا رود فرق از ميان اين فريق
شرح اين را گفتمى من از مرى * ليك ترسم تا نلغزد خاطرى
نكتها چون تيغ فولاد است تيز * گر ندارى تو سپر واپس گريز
پيش اين الماس بىاسپر ميا * كز بريدن تيغ را نبود حيا
زين سبب من تيغ كردم در غلاف * تا كه كج خوانى نيايد بر خلاف
طاغوت و طاعون
منصور گفت : از بركات ما بر مسلمانان اين بود كه در ايام ما طاعون برداشته شد . يكى از حضار گفت : خدا ابا دارد كه طاغوت و طاعون را با هم جمع كند .