سر را به زمين چه مىنهى بهر نماز * آن را به زمين بنه كه بر سر دارى
جامى
خوشحال مجردى جهان پيمايى * و ز نيك و بد زمانه بىپروايى
خورشيد صفت سير كنان در عالم * هر روز به منزلى و هر شب جايى
محمد جامه باف هروى
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بيخت * صبرم شد و عقل رفت و دانش بگريخت
زين واقعه هيچ دوست دستم نگرفت * جز ديده كه هر چه داشت در پايم ريخت
بلاغت
در كتاب لسان المحاضر و النديم آمدهاست : مأمون با يحيى بن اكتم از نيزارى عبور كردند . مردى از نيزار خارج شد و نامهاى شكوائيه بر سر نى كردهبود . استر مأمون رم كرد و نزديك بود او را به زمين بزند . مأمون برآشفت و دستور داد او را بگيرند و سوگند ياد كرد كه او را به قتل برساند . وقتى مأمور قتل آمد ، وى به مأمون گفت : اى اميرالمؤمنين اندوهديده ، دانسته خطر متحمل مىشود و دانسته خلاف ادب مرتكب مىگردد . اگر بر روزگار سخت من بنگرى ، پاسخ نيكى به من خواهى داد و اگر خدا را با قسم شكسته ديدار كنى بهتر از اين است با قتل ديدار كنى . مأمون به يحيى گفت : تا حال سخنى چنين بليغ نشنيدهام . به خدا حاجتش را برآورده كنم . چنين كرد و جايزه داد .
شعر خوب
اديبى خواست وصف شعر بگويد . گفت : شعر خوب ، شعرى است جارى كننده چشمههاى ذوق با متن زيبا كه گوش نيازارد و دل ناخرسند نكند . ديگرى گفت : شعر خوب ، شعرى دلنشينتر است كه گوش احساس آسايش كند .
غلام
متوكل علاقهاى بسيار به خادمش ، وصيف داشت . وصيف روزى لباسى زيبا پوشيده و به حضور متوكل رسيد ، متوكل خوشحال شد و به فتح بن خاقان گفت : آيا وصيف را دوست دارى ؟ فتح بن خاقان گفت : از آن جهت كه تو او را دوست دارى ، دوست ندارم . از آن نظر او را دوست دارم كه تو را دوست دارد .
حافظ
در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز * هر كسى بر حسب فهم گمانى دارد