تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 720

مساهمون:

ص٧٢٠
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب * سروش عالم غيبم چه مژده‌ها داد است كه اى بلند نظر شاهباز سدره نشين * نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است ترا ز كنگره‌ى عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتاد است غم جهان مخور و پند من مبر از ياد * كه اين لطيفه نغزم ز رهروى ياد است حسد چه مىبرى اى سست نظم بر حافظ * قبول خاطر و لطف سخن خدا داد است
*
بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست * آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست آندم كه دل به‌عشق دهى خوش دمى بود * در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست ما را به منع عقل مترسان و مى بيار * كاين شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست فرصت شمر طريقه رندى كه اين نشان * چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست نگرفت در تو گريه حافظ به هيچ روى * حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست
ميرزا اشرف
غمگين نيم ز صحبت گرم تو با رقيب * دانسته‌ام كه مهر و وفاى تو تا كجاست
امير خسرو
چون درد دلى گويم در خواب كنى خود را * اين درد دل است آخر افسانه نمىگويم
خيام
گر علم لدنى همه از بر دارى * سودت نكند چون نفس كافر دارى