حزنى اين عشق است نه افسانه چندين شكوه چيست * لب بدندان گير و دندان بر جگر نه باك نيست
خان ميرزا
بى درد دل حيات چو ذوقى نمىدهد * آسودگان به عمر خود آيا چه ديدهاند ؟
حسن دهلوى
حسن دعاى تو گر مستجاب نيست مرنج * ترا زبان دگر و دل دگر دعا چه كند ؟
شريف
نصيبم گشته چندان تلخ كامى بعد هر كامى * كه ممنونم ز گردون گر به كام من نمىگردد
بابا نصيبى
شبها تو خفته من به دعا كز تو دور باد * آه كسان كه بهر تو در خون نشسته اند
*
زنده در عشق چسان بود نصيبى مجنون * عشق آن روز مگر اين همه دشوار نبود
*
عالمى كشته شد و چشم تو را ناز همان * صد قيامت شد و حسن تو در آغاز هنوز
شبلى
تلخ باشد زهر مرگ اما به شيرينى هنوز * مىتواند تلخى هجران زكام من برد
گويند
ز شورانگيز خالى گشته حاصل دانهى اشكم * كه مرغ وصل هرگز گرد دام من نمىگردد
چنان زهر فراقى ريختى در ساغر جانم * كه مرگ از تلخى آن گرد جان من نمىگردد
*
غم زمانه خورم يا فراق يار كشم * به طاقتى كه ندارم كدام بار كشم
*
عشق تو انديشه را سوخت كه رسوا شدم * ورنه كس از من نبود عاقبت انديشتر
*
بگذشت بهار و وانشد دل * اين غنچه مگر شكفتنى نيست